بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین ، و الصلاه و السلام علی رسول الله و علی آله الطاهرین
در روستای دهبار از دهات مذهبی بخش طرقبه در خانوادهای مذهبی و عاشق اهلبیت(علیهم السلام)چشم به جهان گشودم ، پدرم علاقه بسیار زیادی به مسجد و مراسمات مذهبی داشت ، از همین رو به صورت افتخاری اداره مسجد محل بر عهده او بود ، تمام مراسمات مذهبی مسجد اعم از نماز جماعت و… در همه ایام سال(صبح و شب) بطور منظم توسط پدرم برنامه ریزی و اداره میشد ، و من که تنها فرزند ذکوری که بعد از 5 دختر به دنیا آمده بودم نازدانه خانواده بوده و از پدر جدا نمیشدم ، این مهم که حقیقتاً از الطاف خفیه الهی بود ، من را مانوس با مسجد و آشنای با اهل بیت(علیهم السلام) نمود .(الحمد لله رب العالمین)
تحصیلات ابتدایی را در نهایت فقر تا سال چهارم با نمرات تقریباً خوب گذراندم ، در این زمان بود که پدرم بر اثر سکته مغزی نصف بدنش بیحسّ شده ، و بدین سبب مشکلات خانواده هشت نفره ما صد چندان شد ، زیرا علاوه بر عدم توان پدرم در اداره زندگی ، میبایست برای درمان عزیزترین کس زندگیمان مبالغ زیادی خرج کنیم ، از جایی که وضعیت مالی ما بسیار نابسامان بود همه مخارج را قرض میکردیم. لذا من و برادرم از ادامه تحصیل باز مانده و برای اداره زندگی به کارخانه قالیبافی فرستاده شده و بدین ترتیب سختترین ایام زندگی را در نوجوانی آغاز کردیم.
طبق قراردادی که با صاحب کارگاه به مدت دو سال(بدون تعطیلی) از قراری سالی هزار و دویست تومان بسته شد ، من و برادرم همچون بردهای در اختیار صاحب کار قرار گرفتیم ، تا بدون کوچکترین حق اعتراضی دوران نوجوانی را با سختترین شرایط ممکن مانند یک مرد بزرگ([1]) باید روز را به شب میرساندیم.
کارگاهها در آن زمان به صورت ساعتی نبود ، که مثلاً کارگر مثل حالا در ساعت معینی شروع به کار و ساعت مشخصی به اتمام برسد ، هر فرد چه استاد و چه شاگرد موظف بود تا هر وقت که به طول بیانجامد (به اصطلاح قالیبافها) یک مقات([2]) ببافد .
این امر موجب فشار بسیاری ، هم بر استادها و هم بر شاگردها میگشت ، و طبیعی بود که استادها در اکثر و بلکه بیشتر اوقات سهم کاری خود را بر دوش شاگردها انداخته و گرفتاری ما صد چندان میشد ، به صورتی که اکثر اوقات تا تاریکی هوا و بلکه پاسی از شب مشغول کار بودیم ، و بعد با تنی خسته و رنجور آزاد([3]) میشدیم .
من و بردارم نیز به مدت طولانی مجبور به تحمل این شکنجهها بودیم، واقعا روزهای فوق العاده سختی بود ، زیرا غیر دشواری طاقت فرسای کارگاه که انگار تمامی نداشت ، در همین ایام بود که پدرم با شنیدن خبر مرگ برادرش سکته کرده و با همه تنگدستی ما راهی بیمارستان شد .
عدم حضور پدر و مادرم در جمع خانواده که جهت درمان پدرم به مشهد رفته بودند ، مشکلات زندگی نوجوانی را صد چندان کرده بود ، شبها و روزهای فراوانی را فقط با خوردن نان و گاه هم بدون صرف غذایی میگذراندیم . ظهرهای زیادی را که با شوق ، وقت کوتاهی را که جهت خوردن ناهار از کارگاه با عجله به طرف خانه میرفتم و با سفره بدون غذا مواجه میشدم ، یا شبهایی را که قالباً یا گرسنه و یا با مقداری نان خشک سر بر بالش میگذاشتیم را از یاد نمیبرم .
انگار روزگار سر ناسازگاری را با آغاز کرده بود، همزمان با مریضی پدرم مادرم که چند روزی جهت سر و سامان دادن زندگی ما به روستا آمدن بود ، در همین ایام دچار سوختگی بسیار شدیدی شد .
ماجرا اینگونه اتفاق افتاد که مادرم دیگ شیری را از روی اجاق برای درست کردن ماست به داخل منزل حمل میکرد ، که با گیر کردن پایش بهچیزی با دیگ پر از شیر داغ به زمین افتاده و دچار سوختگی شدیدی شد. این حادثه آنچنان اندوهی را بر خانواده ما وارد آورد که همه مشکلات دیگر را تحتالشعاع خود قرار داد ، حال ضمن گرفتاری شدید مالی و بیماری پدرم ، مادرم نیز راهی بیمارستان شد .
گریههای روزانه و شبانه خواهران بر مریضی و فراغ پدر و مادر از یک طرف ، فقر و تبعات رنج آور آن از یک سو، دشوار بیاندازه کارگاه از سوی دیگر ، همه دست به دستهم زندگی واقعا سختی را برای خانواده ما فراهم آورده بود .
من در کارم بسیار سریع پیشرفت میکردم ، کمکم احساس میکردم که میتوانم اداره یک دستگاه را به عهده گیرم ، اگر چه در فرهنگ روستا جایی برای عرض اندام یک پسر 13 ساله وجود نداشت ، قراردادی که پدر و مادرم(درست و غلط) با صاحبکار بسته بودند باید به پایان میرسید، به همین جهت باید مطیع فرمان پدر و مادر به آن پیمان وفادار بوده و دشواریهای طاقت فرسای آن را که بسیار به کندی میگذشت پشت سر میگذاشتم .
خوشوقتانه بسیار سریع مراحل مختلف یادگیری قالیبافی را فرا گرفتم که هنوز بیش 8 ماه از ابتدای قرارداد نگذشته بود که همانند یک استاد همه چیز را میدانستم، ضمن اینکه بسیار تند و سریع هم میبافتم، تا جایی که هیچکدام از استادها به تندی من نمیتوانست بچیند . به همین جهت تا اندازه زیادی از دشواری طاقت فرسای شکنجههای استاد رهایی یافته بودم ، ولی برادرم هنوز شاگرد بود ، و آزار و اذیت استاد که در کارگاهها چیز معمولی بود برای برادرم ادامه داشت ؛ در طول روز بارها و بارها بر اثر ضربات برپاکی([4]) فریاد برادرم بلند میشد، و من با حسرت بدون اینکه اجازه کوچکترین اعتراضی را داشته باشم، به نالههای جان افزای برادرم گوش میکردم و همراه برادرم ولی آرام اشک میریختم .
مادرم کمی بهبود یافته و پدرم نیز بهتر شده بود، ولی سکته قسمتی از بدن پدرم را لمس کرده و توان انجام هر کاری از پدرم گرفته شده بود ، با همه ملاحظاتی که برای بیماری پدر و مادرم داشتم ، ولی همینقدر که موقعیت تشریع وضعیت نابسامان کارگاه را یافتم ، گوشهای از مشکلات را برای مادرم تشریح کردم ، مادرم که واقعاً عاشق خانوادهاش بود ناباورانه حرفهایم گوش کرد و آرام و بدون صدا کریه میکرد و خودش را نفرین کرد ، به درگاه حضرت حق استغاثه میکرد که خدا یا چرا باید بچههایم به این کوچکی اینگونه گرفتار شوند .
مادرم ابتدا از راه محبت وارد شده و با دشواری یک کلهپاچه خرید و استاد را برای ناهار دعوت کرد ، ظهر روزی که استاد دعوت شده بود، من و برادرم خوشحال بودیم که یک ناهار راحت میخوریم ، ظهر آنروز با استاد راهی منزل شدیم، توی راه را تهدید کرد که نکند از روزهای دیگر دیرتر سرکار بروید ، تا رسیدیم خانه فوراً غذا بیاورید و زود بخورید ، شما بروید کارگاه و من بعد از شما میآیم ، بدانید که اگر دیر کنید... .
با استاد به منزل رسیدیم، بعد از صرف جایی سفره را انداختند، سر سفره استاد هی اشاره میکرد که زود باشید و...، بهر صورت کمی با تأخیر بهکارگاه رفته و خوشحال بودیم که دیگر کمی از مشکلات گذشته کاسته خواهد شد ، ولی متأسفانه ورود استاد بهکارگاه و فریاد برادرم به علت دیر بازگشتن به کارگاه همه تلاش محبت آمیز خانواده نقش بر آب شد.
شب ما وقع را برای مادرم تعریف کردم، فردا مادرم آمده بود پشت درب کارگاه و مدتی گوش ایستاده بود، طبق معمول که هر چند دقیقه فریاد برادرم بلند میشد ، اینبار مادرم با چهره برافروخته و اشکانی سرازیر بر روی گونه با یک چوب وارد کارگاه شد ، و تا جایی میتوانست ضمن اینکه بلند بلند گریه میکرد و میگفت من از ناچاری بچهام را به کار وادار کردهام ، استاد را کتک زد.
از جایی که مادرم از قبیله مطرح و صاحب قدرت روستا بود ، استاد حتی جرات ابراز یک کلمه را هم نداشت و لذا کاملا سکوت کرد، صاحب کارگاه هم کهاز اقوام بود بعد از اطلاع از ما وقع برادرم را پیش استاد دیگری گذاشت که در اصل قضیه تفاوت آنچنانی نداشت! زیرا بافت کاری و جو مجموعه کارگاه و تمام استادها و بلکه کل قالیبافها اینگونه بود ، ولی ترس از اتفاق قبلی کمی دست و پای استادها جمع شده و با احتیاط عمل میکردند .
دو سال قرارداد با کارگاه همچنان به کندی پیش میرفت، ساعتها و لحظههای طاقت فرسای این دوران چون سالی بر من و خانوادهام میگذشت، ثانیه شمار ساعت انگار حرکت نمیکرد و زمان متوقف شده بود ، سختی این دوران و گرفتاریهای مالی و جسمی لبخند را از چهره من و خواهران و برادرانم گرفته بود .
] دوران جوانی [
بهر صورت دوران نوجوانی با همه مشکلات و گرفتاریهای طاقتفرسای آن ، مخصوصا آن کارگاه و خاطرات بسیار دردناکش که حقیقتا موجب تخریب جسم و جان من و خانوادهام گشته بود با تمام شدن آن قرارداد کذایی به پایان رسید ، خوشحال از اینکه با بالا رفتن دستمزد به زندگی بهم آشفته گذشته سر و سامانی داده می شود ، که چشم بسته با تحریک صاحب یکی کارگاههای قالیبافی و پیشنهاد یکی از دوستان که فقط دلش میخواسته بود من و او کنار هم باشیم و بدون هیچ تحقیقی و اندیشه ای ، با حرفهای گول زننده صاحب کارگاه و اینکه چون تو استاد ماهری هستی روزی هشت تومان مزد میدهم ، خام شده و بدینگونه پا به مرحله دیگری از دشواریهای زندگی گذاشتم .
روزهای اول و بلکه ماه اول را سر مست از نجات آن کارگاه و هشت تومان کارمزد چیزی متوجه نبودم ، اما خیلی زود زورگوییهای صاحب کارگاه که هر روز بصورتی ابراز میشد ، شیرینی رهایی از دخمه قبلی را در کامم تلخ نموده و با همه وجود به اشتباهم پی بردم ، ولی متاسفانه دیگر کار از کار گذشته بود ، البته قراردادی با صاحب کارگاه نبسته بوده ، و من به صورت روز مزدی کار میکردم، ولی در روستا اگر کسی در کارگاه این فرد مشغول به کار میشد، دیگر کسی جرات بکارگیری این فرد را نداشت .
خلاصه محکوم بر ماندن در این کارگاه و تحمل مشکلات فراوان آن شدم ، حدود دو سال اجبارا در این کارگاه مشغول بودم، و این در حالی بود که از مزد بیبرکت این با آن زحمات طاقتفرسایش چیزی نصیب من که گرداننده خانواده بودم نمیشد ، هر گاه برای حساب و گرفتم دستمزد میرفتم ، به هزار دلیل از کنار آن میزد ، یا طوری آنرا میداد که به درد زندگی هشت نفره ما نمیخورد .
با افراد زیادی برای نجات از این بحران مشورت میکردم ، راه حل مناسبی کسی برایم نداشت ، تا اینکه به پیشنهاد یکی از اقوام که خارج از روستا و دهات اطراف قوچان کار میکرد ، تصمیم به رفتن از روستا گرفتم ، با توجه به مریضی پدرم و مشکلات طاقتفرسای خانواده تصمیم بسیار دشواری بود ، اما چاره دیگری نمیدیدیم ، لذا با هماهنگی با صاحب یکی از کارگاههای خارج از روستا و با دلی ناآرام و متزلزل و ترسان از وقایع احتمالی عازم روستای دیزاوند از توابع قوچان شدم .
البته سختیها و گرفتاریهای از نوع گذشته تمام شد ، اما این دوران هم مشکلات و مرارتهای مخصوص به خود را داشت که همچون گذشته روح ما را فرسوده و رنجور میکرد ، وابستگی من به خانواده و متقابلا وابستگی خانواده به من یکی از عوامل دشوار کننده این ایام بود ، هر بار که پیش خانواده میآمدم و با مشاهده مشکلات آنها و احساس تنهایی آنها زندگی بر من تلخ و تلختر میشد .
متاسفانه راه برگشتی وجود نداشت ، چون شرایط به همانگونه قبل بود ، یعنی در صورت بازگشت اجبارا باید به همان کارگاه قبلی میرفتم ، و این برای خانواده قابلقبول نبود ، اما بنا بر این شد که تلاش کنیم و مستقلا کارگاهی را به هر صورتی که ممکن هست بر پا کنیم ، این امر مستلزم مبلغ زیادی پول بود که تهیه آن برای خانواده بسیار دشوار بود .
با پیشنهاد یکی از دوستان حدود 2 ماه در یکی از روستاهای شیروان در کارگاه یکی از اقوام کار کردم ، مبلغ 2 هزار تومان اضافه از خرج پس انداز کردم ، با پیشنهاد یکی از دوستان مطالعه در باره زدن یک کارگاه در اطراف قوچان را آغاز و سرانجام با همین دوستم بطور شریکی یک کارگاه قالیبافی را با استخدام حدود بیست نفر دختر و پسر نو جوان که هیچی از قالیبافی نمیدانستند در روستای کچلانلو آغاز و شروع بکار کردیم .
حدود یکسال و نیم بی وقفه تلاش میکردیم ، افراد کمی قالیبافی را آموخته بودند و در اصل موقع برداشت محصول بود که با اتفاق عجیبی همه رشتههای ما پنبه شد ، به اینصورت که یکبار که به مشهد جهت زیارت حضرت ثامن الحجج علیه السلام و دیدار خانواده آمده بودم ، در بازگشت به روستا برای برداشتن وسایل جهت آماده نمودن کارگاه برای کار فردا به انبار رفتم ، و آنجا را که پر از نخ و دیگر وسایل مورد نیاز بود را خالی از وسایل دیده و در اصل تمام سرمایه و تلاش چند ساله را بر باد رفته یافتم ، گوشه کارگاه متحیرانه به این سو و آنسو میرفتم و به دنبال وسایل میگشتم ، ولی چیزی نمییافتم ، از کارگاه بیرون آمده و به سراغ صاحب خانه که کارگاه در آنجا بود رفته و آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند .
در حالیکه میدانستم دزد وسایلم کیست ، اما چون او همه کاره آن روستا و در اصل خان آن منطقه بود ، نه من و نه هیچکدام از اهالی روستا چیزی نمیتوانستند بگویند ، چند روزی سرگردان در روستا ماندم و بعد کارگاه بدون نخ را رها کرده و بسیار رنجور و غمزده با دستی خالی و بلکه با کلی بدهی کنار خانواده برگشتم . با اینکه سعی داشتم آنها را نگران نکنم ، اما چهره غمزده من و بازنگشتن به آنجا خود گویای یک اتفاق ناگوار بود که موجب سئوال میشد که هر از گاهی با جوابی سعی بر رفع نگرانی خانواده میشدم که معمولا آنها قانع نمیشدند .
این ایام با رفتن گاه به آنجا و تلاشهای نا موفقی که سعی بر راه انداختن کارگاه داشتم سفری میشد ، و آرام آرام خانواده هم ماجرا فهمیدند ، پدر و مادرم مرا دلداری میدادند و مرا به توکل بر خدا سپارش میکردند و میگفت : تو کلی تجربه به دست آوردهای که در آینده بسیار به کارت خواهد آمد ، آنها اگر چه ناراحت از زیان به وجود آمده بودند ، اما خوشحال از بازگشت به کنارشان بودند و همواره از من میخواستند که ازدواج کنم ، و من با درسی که از این دوران آموخته بودم بیشتر قدر زندگی و خانوادهام را میدانستم ، و نکته قابل ذکر اینکه با همه شکستی که خورده بودم ، اما کوله باری از تجربه و اعتبار را همراه داشتم که در ادامه راه برایم بسیار ارزشمند بود .
] ازدواج [
در همان ماههای اولی که از روستای کجلانلو برگشته و کلی هم وسایل هنوز آنجا داشتم ، سعی بر زدن یک کارگاه در دهبار میکردم ، تمام وسایل آنجا را با اندک قیمتی به فردی فروختم و بجای آن کمی وسایل قالیبافی گرفتم که در این راستا بتوانم کارگاهی را ایجاد کنم ، در این زمان که بیش از 17 سال سن نداشتم مادرم(ره) بطور جدی بحث ازدواج را با معرفی دختر عموی خودش به عنوان تنها فردی که مورد نظرش بود و حاظر نبود یک قدم هم عقب بگذارد و من نیز علاقه آنچنانی به او نداشتم آغاز ، و بسیار پیگیر ادامه داد ، هر بار که دور هم جمع میشدیم تمام حرفها همین بود . بهر حال به دلیل وابستگی فراوان من به مادرم و اینکه واقعا توان نه گفتن به او را نداشتم ، ازدواج با دختر عمو که حقیقتا از الطاف خفیّه الهی به من بود را پذیرفتم .
با جشن مختصری مراسم عقد برگزار شده و از برکت وجود همسرم با عنایت خدای تعالی ، اگر چه با دشواری بسیار زیاد ، ولی بحمد الله از سرگردانی از این روستا و آن روستا با آن مقدار وسایلی که در عوض وسایل آنجا گرفته بودم و مبلغ ناچیزی هم قرض کردم ، یک دستگاه قالی بر پا کرده و بدینگونه از سرگردانی نجات یافته و مهمتر از آن به کنار خانواده که بسیار نیاز به من داشتند باز گشتم .
بهترین دوران زندگی
در این دوران که اوج جوانی و در عین قدرت جسمی بودم ، با عنایت حضرت حق(سبحانه و تعالی) و زمینههای مذهبی که از پیش با راهنمایی پدر و مادرم در من وجود داشت ، دلبستگی زیادی راهنمایان دینی و امور مذهبی داشتم که این امر موجب پیش قدم نمودن من در گردانندن مراسم مذهبی روستا شد ، این امر با آمدن آقای فرزین که از طلبههای اعزامی حوزه علمیه مشهد جهت راهنمایی و تعلیم قرآن و احکام اسلامی به روستای دهبار آمده بود تقویت یافته و مایه برکت زیادی برای من و اهالی رستای دهبار شد .
در اصل دوران شکوفایی و درک مذهبی من از اینجا آغاز و پر شتاب به پیش میرفت ، در این راستا از جاییکه به لطف راهنماییهای پدر و مادرم فردی خوشخلق و رفتاری مذهبی داشتم، در بین مردم بخصوص جوانان از احترام خاصی برخوردار بودم و از جایی که ذاتا علاقه خاصی به روحانیت داشتم ، خیلی سریع مانوس با طلبه اعزامی شده، و این امر موجب برکات زیادی برایخودم و جوانان روستا شد ، چون با راهنمایی آقای فرزین و کمک من کلاس احکام و به دنبالش آگاهی یافتن از مسائل مختلف سیاسی مذهبی آغاز و بدینوسیله رشد فکری جوانان روستا به حد خوبی رسید .
در دو سه سالی که این طلبه فاضل به روستا میآمد ، سطح معلومات دینی و مسائل روز جوانان روستا بسیار خوشحال کننده بود ، زیرا در گوشه روستایی دور افتاده یک چنین آگاهی بسیار عالی و مایه افتخار بود ، همین آگاهی موجب شرکت گسترده جوانان و به طبع آن اهالی روستا در تظاهرات و راهپیماییها در ایام انقلاب و بعد از آن دوران جنگ بود که حقیقتاً خوش درخشیدند . قابل ذکر است که چون چند روحانی انقلابی مطرح شهر مقدس مشهد زادگاهشان روستای دهبار بود ، این روستا مامن روحانیت انقلابی از جمله رهبر معظم انقلاب و دیگر کسانی که از نظر انقلابی بسیار مطرح که بعضا الآن از مسئولین کشور هستند بود . لذا رشد فکری و بخصوص مطالعات اجتماعی ، انقلابی و دینی من بسیار زیاد شد ، در این ایام ضمن اینکه دروس علوم دینی را در کنار آقای فرزین آغاز کردم ، بی وقفه در زمینهای مختلف مطالعه میکردم ، تا جایی که شبها در حال خواندن کتاب خوابم میبرد . واقعا این تقویت بنیه فکری و گرایش به مطالعه شدید را از راهنماییهای آقای فرزین و دیگر طلبههای جوان روستا مانند آقای تقی زاده که الآن امامان جمعه کشور است ، آقای عبدالله مهدوی ، روحانی شهید سید مهدی اصغریان و دیگر روحانیت معظم روستا داشته که هواره دعا گویشان میباشم .
بهر جهت این دوران زمینه فکری خوبی در اهالی روستا ایجاد نمود و کارهای انقلابی در داخل روستا و بیرون از روستا با راهنمایی روحانیت روستا و بزرگانی که به آنجا میآمدند ادامه داشت ، در ایام انقلاب مردم بسیار فعال در راهپیماییها شرکت میکردند ، غیر از ایامی که در مشهد راهپیمایی بود و ما به جهت شرکت گسترده در آن پیر و جوان در هوای سرد و گرم شبها پای پیاده به طرف مشهد حرکت کرده و با گفتن اذکار دستهجمعی 15 کیلومتر راه شبانه طی میکردیم تا صبح از راهپیمایی عقب نمانیم ، روزهایی که در مشهد راهپیمایی نبود ، روستا را همانند شهرها به صحنه تظاهرات و راهپیمایی بدل میکردیم .
گاهاً از ما سئوال میکردند که این کار چه فایدهای دارد؟ میگفتم: تظاهرات اینجا ضمن اینکه روحیه انقلابی جوانها را حفظ میکند بیباکی در اجتماعات شهر و درگیری در مقابل پلیس را بهمراه میآورد .
در این روزها یکی از افراد تاثیرگذار بر من حجت الاسلام محرابی بود ، یعنی بیشترین فعالیتهای سیاسی و انقلابییم در آن دوران در همراهی با این عزیز بود ، همراه او حتی در روستاهای اطراف قوچان و آنجاهایی که من کار میکردم کشیده شده بود، شبهای سرد زمستان و سرمای طاقتفرسای قوچان با دشواری فراوان با سخنرانی در جمع مردم ، تا پیروزی انقلاب اسلامی و حتی پس از آن ادامه میدادیم .
از دیگر فعالیتهای آن زمان تشکیل جلسات سیاسی بود که بصورت بسیار سری و با تشویق و راهنمایی حجتالاسلام محرابی و همکاری آقای فرزین برگزار میشد ، در این جلسات نیز از روحانیت مطرح مشهد بهره برده و مطالب بسیار روشن کنندهای از وضعیت نابسامان کشور و جنایات خاندان سلطنت و پیشرفت انقلاب سخنرانی میکردند .
مخالفتهای افرادی که موافق با فعالیت انقلابی ما نبودند ، همواره مشکلاتی را سر راه ما میگذاشت ، از جمله با قصد بهم زدن جلسات ما با رفتن روی پشتبام محل برگزاری جلسات[5] و ایجاد صدا و فرار از محل که البته در اصل کار تاثیر نمیگذاشت سعی در بهم زدن جلسات داشتند که بغیر از محروم شدن همان چند نفر ، از جمله خود بنده که جهت پیدا کردن ضد انقلابیها به دنبالشان میرفتیم منفعت دیگری برای آنها نداشت .
خبر چینی عدهای ضد انقلاب به پاسگاه طرقبه و ایجاد مزاحمت برای کسانی که از روستا به مشهد سفر میکردند با گرفتن جلوی ماشینهای روستا و گشتن داخل آنها به دنبال افراد خاص و بعد سفارشات تحدیدآمیز برای افراد انقلابی روستا به مسافرین و یا به وسیله کدخدا جهت تعطیلی(به قول آنها) فعالیتهای ضد اعلا حضرت همایونی شاهنشاه آریا مهر از جمله مشکلات تقریبا همه روزه آنروزها بود .
]888
زندان سیاسی [
در اوج انقلاب یکی از روحانیون روستا از زندان آزاد شده بود، جهت دعوت از علمای بزرگواری همچون (شهید)هاشمی نژاد(ره)، آقای محامین و... برای برگزاری مراسمی در روستا ، با ماشین برادر همان روحانی(که از اقوام بود) به مشهد آمدیم ، من که سردسته انقلابیها در روستا و تقریبا از افراد مطرح انقلابی در بین اطرافیان در مشهد بودم ، چیزهای زیادی[6] که از نظر رژیم سابق جرم بود همراه داشتم ، در پمپ بنزین سعد آباد مشهد به همراه همان صاحب ماشین و یک نفر دیگر از اقوام دستگیر و به کلانتری برده شدیم ، چند نفر ساواکی که انگار منتظر افراد دستگیر شده بودند به استقبال ما آمدند ، یکی از این افراد که قیافهاش همچون گرگی خونخوار در ذهنم باقی مانده ، در حالی که شلاقی در یک دست و استکان جایی در دست دیگر داشت و به زمین و زمان فحش میداد جلو آمد ، استکان چای را روی صورتم ریخت و در حالی که به دین و دنیایمان بد میگفت به جان ما افتاد ، آنقدر ما را زد که فکر میکنم غیر از رنجوری ما خود او هم خسته شده بود ، در حالی که تحدید میکرد و فحش می داد رفت و روی صندلی نشست .
بعد از لحظاتی از جای بلند شد و در حالی که پی در پی سئوال میکرد به سراغم آمد . با فحش و ناسزا پرسید : اسمت چیست : غلامحسین ـ فامیل : صفایی
نگاه کرد به آن ماموری که لباسهای ما را گشته بود ، ظاهرا او با اشاره حرفهای من را تایید کرد ، گفت بارکلا معلوم است میخواهی همکاری کنی ـ این کارتها را از کجا آورده ای ، گفتم : روی کارتها آدرسش نوشته شده ، در حالی که وحشیانه زیر مشت و لگد گرفته بودم گفت : هر چه ازت سئوال میکنند جواب بده!
عکسهای (امام)خمینی(ره) را از کجا آوردی ؟ سکوت کردم ـ دو باره کتک را شروع کرد و فریاد میزد : بد بخت من یک کسانی را به حرف آوردم که تو خاک پای آنها نمیشی ! چندی با همین منوال گذشت ، تا اینکه در حال بد و بیراه گفتن به همه انقلابیهای که از یک قماشند از اطاق بیرون رفت ، کمی گذشت فرد دیگری وارد اطاق شد و پرسشهای متعدد و..
هر چند ساعت افراد ساواکی در کلانتری عوض میشد و هر فرد با روش مخصوصی آزار و اذیت میکرد ، بهر شکل به دلیل دستگیریهای زیاد آنروزها که دیگر زیاد شده بود ، کار ما به ساواک کشیده نشده و روز بعد ما را همراه دیگر دستگیر شدگان به زندان قاسم آباد بردند .
] زندان قاسم آباد مشهد [
در زندان اول ما را به محلی که قرنطینه نام داشت بردند ، آنجا سالن بزرگی بود که دارای یک توالت و یک دستشویی ، جمعیتی که در آنجا جمع شده بود خیلی زیاد بود ، وقتی وارد قرنطینه شدم افراد را مثل در جلوی ذره بین درشت و مورب نشان میدهد آنگونه میدیدم . یکی از بچههای سیاسی که حالت بهت زدگی را در من دیده بود ، فورا به استقبالم آمده و بلند گفت برای سلامتی دوستان تازه واردمان صلوات ، با این شکل کمی از اضطراب و دلهره و حالات مخصوص آن لحظات کاسته شد .
شب عجیبی بود ، افراد زیادی با عقاید مختلف در سالن بزرگ جمع شده بودند هر کسی چیزی میگفت ، هر دقیقه و یا ساعتی درب قرنطینه باز میشد و با سر و صدا چند نفر به جمع افراد اضافه میگشت ، با این حال بعضیها بدور از همه این هیاهوها صدای خور و پفشان بلند بود ، و بعضی ها هم در گوشه ای به نماز مشغول بودند ، بهر حال این شب طولانی به صبح رسید .
چیزی از روز نگذشته بود که یک مامور جلوی درب قرنطینه آمد و فریاد زیاد : همه بیان بیرون ، در ازدحام جلوی درب یکی از بچههای سیاسی فریاد زد : برای سلامتی امام خمینی صلوات ، در حالیکه همه بلند صلوات میفرستادند صدای یکی از مامورین شنیده میشد که با فریاد می گفت کی بود ؟ این کدام احمق بود ؟ همینطور که در حال حرکت بودیم سرو صدای مامور هم بدون انقطاع بلند بود و پی در پی میگفت : پیدات میکنم ، دهانت میبندم و گاه لگدی بر کسانی می زد وارد سالن اجتماعات شدیم ، بعد از صحبتهای رئیس بخش و توصیه به آرامش ، توضیحاتی در باره شرایط و ضوابط خاص زندان داد ، و در همین جا افراد را در بخشی های مربوطه محبوس نمودند .
در اصل من و دوستانم باید در بند پنج که مخصوص سیاسیها بود می بردند ، ولی از جاییکه یکی از مامورین زندان با یکی از دو همراه من آشنا بود ما را به بند سه بردند ، آنجا اولین کاری را که انجام دادم راه انداختن نماز جماعت در نمازخانه بند بود ، در شبها و روزهای بعد هم جلسات قرآن و به دنبال آن بصورت انفرادی بحثهایی در باره انقلاب و امام(ره) در بین افراد بند که همه غیر سیاسی بودند مطرح میشد و معمولا تا پاسی از شب طول میکشید .
چند روزی که گذشت رفتار دو دوستی که با من زندانی شده بودند تغییر کرده بصورتی که صبحها که از خواب بیدار میشدم آنها را تا آخر شب نمیدیدم ، وقتی از آنها سئوال میکردم کجا رفتید ؟ هر روزی یک بهانهای میآوردند[7] ، بهر حال روزها را با دوستان زیادی که پیدا کرده بودم بد نمیگشت ، تا روز دادگاه فرا رسید ، من و دو دوستم با یک ماشین مینیبوس مخصوص زندان به دادگاه نظامی برده شدیم .
دادگاه کاملا نظامی بود ، از قاضی گرفته تا مامورین و حتی به قول خودشان وکلای زندانی لباس نظامی پوشیده بودند ، بلاخره محاکمه آغاز شد ، سئوالهای زیادی شد ، به هر پرسش جواب مناسب داده شد ، گاه در بین جوابها فریاد قاضی بلند میشد و چیزی برخلاف نظر یا جواب داده شده میگفت . بهر صورت محاکمه به پایان آمد و هنگام انتظار رای رسید ، چیزی نگذشت که ما را خواستند و در اعلان رای دوستانم تبرئه و من محکوم به زندان شدم .
هر سه با همان وسیلهای که از زندان به محل محاکمه آورده شده بودیم به زندان بازگردانده شدیم ، اتفاق جالبی که در بردن به زندان افتاد این بود که مامور فردی انقلابی بود ، به همین جهت دست ما را دستبند نزد ، در مدت همراهی ما تا زندان عجیب به ما محبت میورزید ، ما هم در مسیر بخاطر اینکه برای او مشکلی پیش نیاید خود دستبند را به دستمان زدیم .
اگر چه روزهای دیگر هم بدون دوستان می گذشت ، ولی شبها که اوقات سختی برای محبوسین است با هم بودیم ، ولی از امشب باید تنها بودم و یک نوع حالت مخصوصی داشتم ، به خدای تعالی توکل کرده و همچون شبهای دیگر موقع نماز به مسجد رفته و با دوستان زندانی جلسات معمول شبانه را بر پا کردیم .
این وضعیت با همین شیوه و با مزاحمتهای کم و بیش ماموران ادامه داشت ، گاه هم چه در سالن غذا خوری و چه توسط دوستانی که از بند پنج به بند ما آمده بودند طرح شلوغ کردن زندان را که بنا بود از سالن غذا خوری آغاز شود را به اطلاع دوستان داخل بند سه داده شد ، من هم به بند چهار رفته و ضمن آگاهی دادن نوع عملیات به افراد مورد نظر ، آنها را دعوت به همکاری کردم .
روز موعود در سالن غذا خوری جمع زیادی به اعتراض غذای ناسالم به یک باره قاشق های افراد بر روی میز فلزی زده می شد ، صدای عجیبی فضای سالن و بلکه زندان را فرا گرفته بود ، یکی از مسئولی زندان که یک سرگرد بود ، با تعدادی مامور مسلح وارد سالن شد ، بسیار آرام و از روی محبت همه را دعوت به سکوت کرد ، پسر حجت الاسلام مصباح روی میز آمده و گفت : به این غذا نگاه کن ! آخر این چه غذایی است ؟
سرگرد گفت : وضع نفت خوب نبوده و به همین جهت کمی مشکل پخت پز داشتیم ، ولی من قول می دهم که از حالا به بعد هیچ مشکلی نباشد ، ولی قصد چیز دیگری بود ، لذا یکی از افراد ظرف غذا به آسمان پرتاب کرده و گفت : بگو مرگ بر شاه ، صدای مرگ بر شاه با کوبیدن پا بر زمین و پرتاب شدن دیگر بشقابهای غذا غوغایی را در سالن ایجاد کرده بود .
مامورین فورا در حالی که تهدید می کردند سالن را ترک کردند ، چیزی نگذشت که دربهای بندها یکی پس از دیگری شکسته شده ، و همه زندانیان وارد سالن اجتماعات شدند ، هر کسی با هر چیزی که در دست داشت به درب و دیوار زندان حمله میکردند ، در همان ابتدای شلوغی جمعی با حمله به شیشه های محل ملاقات از آن مسیر فرار کردند ، که این مسیر هم توسط مامورین مسدود گشته و در اصل تنها راه فرار بسته شد .
افراد آزادانه به هر سویی سرک کشیده و هر دسته و گروهی در هر جای از زندان کاری میکردند ، افراد در هر سویی جمع شده و شعارهای انقلابی سر میدادند ، در این بین با شکستن قفل انبار تشکهای ابری ، آنجا را آتش زده و موجب نگرانی مردم شهر با تصور اینکه زندان را جهت نابودی زندانیها به آتش کشیدهاند به وجود آوردند ، بدین سبب مردم انقلابی به خصوص خانواده زندانیها به طرف زندان هجوم آورده و لحظه به لحظه فریاد مردم نزدیک و نزدیکتر میشد .
این وضعیت تا صبح ادامه داشت ، صبح بعد از نماز با باز کردن درب انبار ملحفه و با برداشتن هر کدام یک ملحفه و سوراخ کردن وسط آن به صورت کفن بر گردن انداخته آن همه کفن پوش شدند ، چیزی نگذشت که با شکستن دیوار شمالی مقابل سالن اجتماعات که به حیاط زندان گشوده میشد در حالیکه همه کفن پوش بوده و به دلیل نبودن آب در زندان و آتش سوزی همه بسیار کثیف و سیاه چهره شده بودند وارد محوطه شده و واقعا صحنه تماشایی به وجود آمده بود .
ماموران آتش نشانی از یک سو و نگهبانان زندان و ساواکیها از سویی دیگر روی دیوارهای راه میرفتند ، با دیدن چهرههای سیاه افراد که به صورت کفن پوش بیرون میآمدن به علامت خنده دستها را روی دهان گذاشتند ، چیزی نگذشت که داخل محوطه مملو از زندانیها شد ، فریادهای مرگ بر شاه و دیگر شعارهای انقلابی فضای منطقه را گرفته بود ، شهربانی آن زمان جهت جلوگیری از فرار زندانیان و ایجاد آرامش قصد آوردن چند مامور را به برج نگهبانی به وسیله جرثقیل داشت که افراد داخل محوطه با بردن چند تشک ابری داخل برج و آتش زدن آنها مجبور به برگرداندن آنها گشتند .
زیر دیوار منتهی به سالن خروجی ، یک ماشین پیکان وانت پارک بود ، همانند برج با گذاشتن یک تشک ابری و چند تن ماهی و… روی آن و ترکیدن آنها ، تصور تیر اندازی از داخل محوطه را در ماموران ایجاد و آنها واداشت که مسئول آتش نشانی را که از چهرههای انقلابی و مورد توجه و اعتماد مردم بود را جهت ایجاد آرامش زندانیان روی دیوار مقابل و درست روی همان ماشین در حال سوختن فرستاد ، او با بلندگو دستی افراد را دعوت به آرامش میکرد ، که با انفجار باک بنزین و رفتن شعله آن به آسمان همه مامورین و مسئولین انتظامی و آتش نشانی را مجبور به فرار از بالای دیوار کرد .
دو روز از شلوغی زندان میگذشت که حجت الاسلام شمس که از هم ده دیاریها و از روحانیون انقلابی دوران انقلاب بود روی دیوار زندان با توصیه مادرم به دنبال من میگشت ، با دیدن من با صدای بلند فریاد زد صفایی صفایی _ منهم با خوشحالی زائدالوصفی جواب او را دادم ، به من اشاره کرد بیا جلو ، شلنگ آبی را که جمع دیگری از انقلابیها را با آن کشیده بودند بالا فرستاد پایین تا بنده و جمع دیگری از انقلابیها را بکشند بالا ، افراد غیر انقلابی که آزادی خود را تا زمانی ممکن میدانستند که انقلابیها داخل زندان باشند ، از خروج بقیه افراد جلوگیری کردند ، از جایی که مادرم(ره) بسیار بیتابی میکرده بود و حرفهای آقای شمس را باور نمیکرده بود ، آقای شمس از من نشانهای خواست و من پیراهن سیاهی را که لبههای آن با نخ سفید دوخته شده بود را برای نشانی برای مادرم فرستادم .
روز بعد همان ماموری که آشنای دوستانی که قبلا با هم دستگیر شده بودیم بود ، به من اشاره کرد که بروم بین راهرو عبور ملاقاتیها و من رفتم ، انتهای سقف نردههای ملاقاتی به اندازه بسیار کمی باز بود ، به من اشاره کرد بیا زیر همانجا ، زیر آن سوراخ ایستادم ، به گفت میتوانی به پری و از اینجا بیای بالا ؟ گفتم بله ، گفت : پس فورا هنوز که کسی متوجه نشده به پر بالا ، منهم با عجله پریدم بالا و با کمک همان مامور کشیده شدم روی نردهها و بدین صورت از زندان آزاد شدم .
واقعا میتوانم بگویم روزها و لحظات بعد از آزادی از زندان از جمله بهترین روزها و لحظات زندگییم بوده است ، زیرا مشکلات دوران دستگیری ، محاکمه و زندان از یکسو ، شوق دیدار خانواده به خصوص پدر و مادرم از سویی دیگر ، و گذشته از اینها ابراز محبت انسانهای با وفا و پرشوری که برای دفاع از زندانیان و یا به انتظار عزیز در حبسشان بیرون زندان جمع شده بودند ، تا فردی آزاد میشد همه اطرافش جمع شده و با اضطراب و نگرانی از وضعیت زندان و بهخصوص تعداد شهدای در آتش سوزی زندان سئوال میکردند، منهم با تمام توان سعی بر آرام نمودن مردم و کاهش نگرانی سئوال کنندگان که غالبا هم از خانوادههای زندانی بودند تلاش میکردم . با این حال روی دست مردم و با شعار مرگ بر شاه و… به طرف خیابان اصلی جلو میرفتیم ، در همین حال خانوادهها با فریاد بلند و گفتن نام زندانیشان که معمولاً هم نمیشناختم از احوال آنها سئوال میکرند ، و من با جملات آرامش بخش جملاتی را میگفتم .
بعد از رسیدن به بلوار وکیل آباد جمعیت به طرف زندان بازگشتند ، افرادی هم که ظاهرا مسئولیت داشتند که افراد آزاد شده به منازل مراجع و مسئولین انقلاب که در مشهد حضرت آیه الله خامنهای بود راهنمایی کنند ، من و یکی دیگر از زندانیان را برد به مراکز ذکر شده ، و در آنجا بعد از جویا شدن از وضعیت زندان و گزارشات کامل ما ، به همراه یکی از اقوام به منزل دایی مسلم دوست رفتم .
صحنه بسیار زیبایی بود ، مادرم واقعا عاشق من و متقابلا منهم عاشق او بودم ، وقتی درب خانه دایی را زدم ، پسر دایی با دیدن من ناباورانه فریاد زد : حاج آقا ، عمه جان ، پسر عمه غلامحسین ، با این فریاد همه اعضای خانواده دایی به همراه مادرم[8] جلوی درب دویده و با گریههای مادرم و شکر گفتن او به داخل منزل رفتیم .
خبر آزادی من به روستا و روحانیت دهباری مقیم مشهد رسید ، با هماهنگی آنها فردای آنروز به طریق ویژهای عازم دهبار شدیم ، با هماهنگی انقلابیون طرقبه استقبال بسیار خوبی در آنجا از من به عمل آمد ، و بعد راهی دهبار شدیم .
واقعا برایم باور کردنی نبود ، بیش از یک کیلومتر مانده به روستا مردم به استقبالم آمده بودند ، هیچکسی را نمیشناختم که این لطف را از من دریغ کرده باشد ، حتی پیر مردها و نیز خانمها با همان صفا و صمیمیت بدون آلایششان کنار جاده ابراز احساسات میکردند .
هنوز انجمن های روستا فعّال بوده و امور بر عهده آنها بود ، البته از جایی که بعضی از اینها آدمها بدی نبودند مخالفت با انقلاب نمیکردند و مقابل ما نمیایستادند ، ولی با کمی تغییر و چرخش انقلابی ، روش و منششان همان رویه قدیم بود ، هنوز افراد زورگو در کنار اینها خواستهایشان را عملی میکردند ، منهم از جایی که مشکلات فراوانی را در زندگی از همین موضوع دیده بودم ، حقیقتا از زورگوییها عصبانی میشدم .
از سوی انجمن فرد نامناسبی که در بین مردم به بد اخلاقی و بد دهانی معروف بود را به عنوان نگهبان آب داخل روستا گرفته بودند ، من از باغ پدر خانمم که جهت سیب بازکنی رفته بودم باز گشته بودم و آماده میشدم برای نماز جماعت و برگزاری جلسه عقیدتی چند نفر از بچههای جلسه آمدند و با ناراحتی ابراز داشتند ، نگهبان آب امروز فلان شخص را (که از ضعیفترین افراد روستا بود) کتک زده و شیلنگ آب او را پاره کرده است .
هر کس این خبر را میشنید بخاطر وضعیت بسیار رقتبار این فرد واقعا ناراحت میشد ، در همین حال دیدم این آقا دارد از دور میآید ، با اشاره من آمد جلو ، به او گفتم :
میگویند امروز هنرمندانه ضعیفترین فرد روستا را کتک زدی و شیلنگش را ریز ریز کردهای ؟
با کمال پررویی و قدرت گفت: بلـه ! – با خونسردی گفتم چرا ؟ ، گفت : خوب کاری کردم ! ، گفتم : آقای عزیز شما را برای ایجاد امنیت و کمک به همین آدمها ضعیف معلوم کردهاند ، نه برای زورگویی ـ با ناراحتی و فریاد گفت : آقا جان اگر اینطور است ، پس چرا مرا که همه اخلاقم را میدانند برای اینکار گرفتند ! ـ به او گفتم ـ شما را برای زور گفتن که نگرفتند ـ گفت : چرا مرا برای همین انتخاب کردند ، مگر نمیدانستند که من فرد قالی هستم ، اگر نمیخواستند اینطور رفتار کنم فرد دیگری را برای اینکار میگرفتند ! ـ گفتم : یعنی شما را گرفتند برای زور کردن به مردم ؟ با قدرت و فریاد بلند فرد میزد و میگفت : بلـه ، بلـه ـ منهـم که دیگر طاقتم تاب شده بود گفتم : هر کس تو را برای زور بر مردم گرفته غلط کرده و… ، با شنیدن این حرف بسیار برآشفته و در حالی که با خود قورقور میکرد ، به همه بد و بیراه میگفت به طرف خانه کدخدا رفت .
چیزی نگذشت که کدخدا با اعضای انجمن و افراد دیگری که فامیل و طرفدار آنها بودند را در حالی که بسیار خشمناک و ناراحت بود کنار مسجد مشاهده کردم ، در حالی که پشتم را به مسجد داده بودم ، از هر کسی صدایی بلند بود و به هر طریقی که میتوانستند اعتراض و گلایه میکرد ، واقعا احساس تنهایی میکردم ، هیچکس جرات دخالت و دفاع از من نداشت و به تنهایی جواب آنها را میدادم .
از آنها سئوال میکردم ـ آیا شما این بنده خدا را برای زور گفتن به مردم مامور کردید ؟ گفتند نه ـ پرسیدم آیا شما ها دیدهاید من با کسی بدون جهت بی ادبانه رفتار کنم ، علت گفتن این سخن به این آقا ، اعلان این گفته او بود که گفت : انجمن مرا برای زور گفتن گرفتند ! مگر آنها مرا نمیشناختند و.. ، وقتی این بنده خدا با اعتقاد چنین حرفی را میزند ، جوابش همین است . خلاصه تا پاسی از شب داد و فریاد او و بعضی افراد که متاسفانه در ظاهر انقلابی هم بود ادامه داشت ، ولی از جایی که این اولین ایستادگی ما در برابر اینها بود و میدانستیم این قصه سر دراز دارد ولی نباید کوتاه میآمدیم ، و لذا با توکل بر خدا مقتدرانه ایستادم و به آن بنده خدا گفتم : مردم یک آدم زورگو را نمیخواهند ، و روی این حرف هم تا پای جان ایستادهام ، او کمی خط و نشان کشید و رفت ، و از فردا هم او را میان ده برای آن کار ندیدیم ، ولی تا مدتها با کارهای ما مخالفت میکرد .
] پیروزی انقلاب اسلامی [
بیش از چندی نگذشت که با یاری خداوند منان و توجهات ولی عصر(عج) با رهبری امام خمینی (ره) انقلاب اسلامی به پیروزی[9] رسید ، در این ایام با لطف الهی بسیار مورد اعتماد همگان بودم ، به همراه بزرگان روستا در بسیاری از امور اساسی فعالیت داشته و در اصل جزء افراد مطرح و تاثیر گذار بر امور بودم .
از جایی که انجمنهای قدیم غیر قانونی بوده و نزد مردم مقبولیت نداشتند ، جهت سر و سامان دادن به مشکلات روستا ، کمیتهای متشکل از جوانان پرشور و معتمدین تشکیل شده و به امور رسیدگی میکردیم . چیزی که در آن دوران برای ما ناراحت کننده بود ، جوّ نامناسب قدرت طلبی ، یکه تازی و خان منشی و مسایل از این دستی که بر بیشتر روستاهای کشور حاکم بود و در اینجا هم که چهره انقلابی به خود گرفته و بسیار زیرکانه قاطی تشکلها شده و مزاحمتهایی را برای انقلابیها درست میکردند که گاه واقعا ادامه فعالیت دشوار میشد .
با دستور حضرت امام(ره) دستور تشکیل بسیج مستضعفین داده شد ، در روستای دهبار بسیار زود افراد زیادی عضو بسیج شده و تمام شبها را بسیار فعال نگهبانی میدادند ، با درخواست از پاسگاه طرقبه جهت آموزش بسیجیان هر روز خود بنده با ماشین یکی از اقوام به طرقبه رفته و یک مامورین پاسگاه را به دهبار آورده و بعد از دو ساعت آموزش باز بر میگرداندم ، حدود یک ماه این عمل تکرار شده تا بهقول آنها آموزش تکمیل شد .
999
] مهاجرت به مشهد [
تا سال 1359 همه زندگی من انشاءالله برای رضای پروردگار(سبحانه و تعالی) و در مسیر انقلاب میگذشت ، یعنی بیشتر فعالیت شبانه روزانه من صرف امور انقلابی میشد ، تا در همین سال خداوند یک فرزند[10] به من عطا فرمود ، این امر موجب تحرک و تفکر در زندگی گردید و به دلیل عدم علاقه و توانایی در ادامه قالیبافی و نبود کار مناسب مهاجرت به مشهد نمودم .
ابتدا با کار در مغازه یکی از اقوام شروع کرده و ضمن آن برای استخدام در سپاه پاسداران ثبتنام کردم ، از جایی که تحصیلاتم ششم ابتدایی بود سپاه نمیپذیرفت ، اما به دلیل همان فعالیتهای سیاسی دوران انقلاب و شناخت روحانیت سرشناس استان و سفارش به مسئولین پذیرش سپاه ، برای استخدامم قرار بر امتحان عقیدتی شد ، روز امتحان را معلوم نموده و در آن روز برگه با بیش از 70 سئوال را جلویم گذاشتند ، بعد از پر کردن برگه به من گفتند فلان تاریخ برای جواب بیا ، در موعد مقرر رفتم و فردی با تعجب پرسید ، تحصیلات شما چقدر است ؟ گفتم : ششم ابتدایی ، با شک و تردید گفت : روی این کاغذ چند جمله بنویس ، منهم نوشتم ، او گفت : اصلا اطلاعات و خطت به سوادت نمیآید ، گفتم درس طلبهای هم جسته و گریخته خواندم ، و لذا در امتحانات و مصاحبههای بسیار دشوار سپاه شرکت کرده و با عنایت خدای تعالی در اواخر سال 59 به عنوان عضو رسمی سپاه وارد سپاه شدم .
دوره دهم آموزش سپاه به همراه نیروهایی که بهقول بچههای سپاه بسیار حسابشده انتخاب شده بودند آغاز شد ، در مدت آموزش به دلیل آمادگی بسیار خوب جسمی و روحی و با لطف خدای منان گرایش شدید به مسایل معنوی که از کودکی به دلیل مانوس بودن با مساجد و روحانیت عجین با جسم و جانم شده بود ، قالب دعاهای تعقیب نماز و.. را حفظ بوده و همانگونه که در مساجد میخواندنم ، اینجا هم با خواندن آنها سر نماز و همچنین تلاوت قرآن کریم در مراسمات متعدد بین برادران سپاه بهخصوص آنهایی که در حال آموزش بودند همه مرا میشناختند و این آشنایی موجب لطف و عنایت این عزیزان الهی در بسیاری جاها شد[11] .
در دوران آموزشی سپاه به کسی حقوق پرداخت نمیکرد ، منهم هیچ منبع درآمدی نداشتم ، همسرم با یک فرزند یکساله و فرزند دیگری که منتظر آن بودیم ، با داشتن مبلغ ناچیزی که اول هر هفته آنهم از دوستان قرض میگرفته به همسرم میدادم ، فقط با خوردن نان ، و گاه نان و تخممرغ بدون کوچکترین سخنی بهسر میبرد ، سه هفته آخر آموزش که جهت اردو صحرایی در کوههای اطراف شاندیز در حال گذراندن این دوره بودیم روزهای سختی را همسرم میگذراند ، زیرا تنهایی غربت از یک سو و مشکلات مالی و ایام وضع حمل بدون حضور من از سوی دیگر زندگی را دشوار نموده بود .
بعد از بازگشت از اردو همزمان با ریاست جمهوری بنیصدر بود ، گروههای ضد انقلاب با دعوت از ایشان احتمال ناامنی را در مشهد بوجود آورده و سپاه اعلام آمادهباش نمود ، با مبلغ ناچیزی که نزد همسرم بود و احتمال بهدنیا آمدن فرزند تازه ، عجیب موجب نگرانی و دلشوره در من شده بود ، بهر حال محیط نظامی و جای اینگونه مسایل ، هیچ چارهای جز صبر و پناه بردن به خدا نداشتم .
با دستور فرمانده پادگان بنده با جمع دیگری از برادران با لباس شخصی مامور رفتن به محل اجتماع ضد انقلاب شدیم ، آنجا با چهره مردمی و بسیار اندیشمندانه وارد عمل شده ، و با آرام کردن افراد حزب الله و جلوگیری از شعارهای ضد انقلاب جلوی اغتشاش گرفته شد .
بعد از بازگشت به پادگان به افراد مرخصی تشویقی داده شد ، که واقعا آنرا عنایت خدای تعالی دانسته و فورا از پادگان بیرون رفته و با خجالت به طرف مغازه یکی از پسر داییهایم به نام سید محمود که بسیار بهمن لطف داشت برای قرض کردن مبلغی که از اول آموزش چندین بار تکرار شده بود حرکت کردم ، او هم با کمال خوشرویی مبلغ مورد نظر ما را عنایت کرده و خوشحالی یکدست لباس نوزاد و کمی وسایل خوراکی خریده و به خانه رفتم، انگار دنیا را به همسرم دادند ، با خوشحالی گفت : بیا که انگار خدا ترا رسانده است ، گفتم واقعا لطف خدا بود و ماجرا را صحبت کردم.
رنگ و روی همسرم به من اعلام رفتن دنبال کسی را میداد ، به او گفتم نگران نباش من زود برمیگردم ، رفتم و خالهام را برداشته و به طرف منزل حرکت کردم ، همسر صاحبخانه وقتی حال همسرم را آنطور میبیند ، از محل یک قابله خبر کرده و تا من با خاله به منزل رسیدیم ، صدای دلنشین فرزند دختری که بسیار خوش یوم بود به گوش میرسید .
همسر صاحبخانه با آگاهی از بازگشت ما و دیدن خاله میخواست با اعلام این خبر ما را خوشحال کند ، از منزل دوید بیرون و با مهربانی خاصی به خاله و من تبریک گفته و من را هم با خبر سلامت مادر و فرزند کرد ، منهم فورا بیرون رفته و بعد از لحظاتی با یک جعبه شیرینی به منزل بازگشتم .
] آغاز دوران پاسداری [
دوران آموزش به پایان رسید ، در ارزیابی که در این ایام از من داشتند ، جهت مربیگری به واحد آموزش بسیج و در آنجا به واحد آموزش نظامی فرستاده شدم ، بعد از مدت کوتاهی که در آموزش بودم ، اجرای مراسمات و قرائت قرآن در صبحگاه ، مسئول پرسنلی پادگان بسیج از خواست که در صورت تمایل به آن قسمت بروم ، با موافقت با این درخواست به این واحد پرسنلی منتقل یافتم ، و پس از مدتی پیشنهاد مسئولیت بخش کارخانجات مشهد بهمن شد ، با قبول این مسئولیت آرام آرام آماده انتقال به این قسمت میشدم که خبر قریب الوقوع بودن عملیات طریق القدس در بین برادران سپاه پیچید ، حال و هوای رفتن به جبهه و شرکت در عملیات دگرگونی خاصی در فضای سپاه ایجاد نموده بود ، افراد در گوشه و کنار مجموعه با شور و شوق زائدالوصفی از اعزام سخن میگفتند ، در بیرون از مجموعههای نظامی هم این حالت مشاهده میشد .
عاشقان طریق الی الله برای شرکت در عملیات از طریق مختلف متوسل میشدند ، دوستان از من هم این درخواست را میکردند ، از همین رو جمعی از روستای دهبار که در بین آنها روحانی بزرگوار (شهید) مهدی اصغریان حضور داشت به منزلم آمدند و تقاضای اعزام داشتند ، آنها را معرفی به قسمتهای مربوطه کرده و این جمع هم آماده اعزام به جبهه میشدند .
روز تصمیمگیری برای اعزام در سپاه من در مرخصی بهسر میبردم ، لذا چون اسرار افراد برای اعزام بسیار زیاد بود و تعداد برادران سپاه محدود ، دیگران گوی سبقت را ربوده بودند و من از قافله عقب مانده بودم ، وقتی شنیدم جزء افراد اعزامی نیستم عجیب ناراحت شده و فورا به اطاق فرماندهی رفتم ، با اعتراض گفتم : چرا اسم من در لیست افراد اعزامی نیست ، ایشان به آرامی سعی در آرام کردن من نمود ، انگار دلیل و برهان آوردن فرمانده بهگوش من نمیرسید ، فقط و فقط یک حرف میزدم و آن اعزام به جبهه بود ، اسرار از من منع از او ، کار به جایی رسید که قسم خوردم ، اگر اجازه اعزام ندهید استعفا داده و از طریق بسیج عازم جبهه میشوم ، وقتی عزم مرا اینگونه یافت کمی تامل کرد و سپس اعلام رضایت نموده و گفت : التماس دعا .
شهریور سال 1360 به همراه خیل عظیم برادران سپاه و بسیج مسئولیت یک گردان از برادران بسیج را جهت بردن به جبهه به من دادند ، صبح آنروز بسیار زیبا با خیل عظیم رزمندگان و مردم با وفای مشهد که به بدرقه مجاهدان راه خدا آمده بودند ، در کنار مرقد علی ابن موسی الرضا(ع) صحنه زیبا و بیاد ماندنی را درست کرده بوند ، با همان جلوه خدایی و ماندگار بعد از زیارت ولی نعتمان از طریق راه آهن عازم جبهه شدیم ، در بین را پنج شب در تهران و در پادگان امام حسن(ع) توقف داشتیم ، در اینجا قالبا جلسات توجیهی برای فرماندهان گذاشته شده و حساسیت زمان و عملیات و اهمیت راز داری سخن گفته میشد .
بعد از دسته بندی گروهها که از سراسر کشور آنجا جمع بودند ، قرار بر حرکت نیروهای خراسان به طرف جنوب شد ، لذا از طریق راه آهن به اهواز و پادگان 92 زرهی رفتیم ، در آنجا خیل عظیمی از رزمندگان جمع بودند ، بیش از 10 روز در اینجا انتظار رفتن به منطقه عملیات را میکشیدیم ، اگر چه انتظار کمی خسته کننده بود ، اما شوق شرکت در عملیات لحظات را قابل تحمل و بلکه لذتبخش نموده بود ، افراد در کنار هم و در تمرینهای دستجمعی با شعارهای دلنشین اوقات خوبی را میگذراندند ، فضای عطرآگین معنویت مجاهدان راه خدا ، آن روزها و شبها را جزء خاطره انگیزترین ایام زندگی نموده بود .
شبها افراد یکدیگر را موقع خواب به بیدار کردن برای نماز شب سفارش میکردند ، و قبل اذان صبح بسیاری را در تکافوی غسل و وضو برای تهجد میدیدی ، صبحگاهی که (شهید) سید مهدی اصغریان را برای نماز شب بیدار کردم با خجالت گفت : من احتیاج به حمام دارم ، با او در داخل پادگان برای یافتن حمام جهت تطهیر راه افتادیم ، در این کاوش بجز چند دوش آب سرد در گوشهای از پادگان چیزی نیافتیم ، در حالیکه تقریبا هوا سرد بود و سوز سرما دست و صورت را میآزرد ، مصمم بر غسل در زیر همان آب سرد گرفت و فورا خود را برای نماز شب آماده نمود .
مطلب مهمی که در آن روزها یعنی مهر ماه سال 1360 مایه رنجش و حزن و اندوه فراوان مردان خدا گشت ، خبر حفاری مسجدالقصا توسط رژیم غاصب اسرائیل بود ، در اوقات روز فرماندهان نیروهای خود را در فضاهای مناسب نزدیک خوابگاه جمع کرده و مطالب سیاسی روز و سئوالات مذهبی جمع را مورد بحث قرار میدادند ، که از بیشترین مطالب مورد بحث جنایات رژیم صهیونیسم اسرائیل در طول اشغال کشور فلسطین بود .
از جایی که تجمع زیاد نیرو از نظر اطلاعاتی از نظر استراتژی جنگ امر غیر قابل قبولی است ، لذا هر قسمتی به جایی فرستاده شدند که تیپی که ما در آن قرار داشتیم به دارخوئین رفتیم ، این مکان که محل احداث نیروگاه اتمی رژیم پهلوی توسط آمریکای جهانخوار بود[12] ، اولین توقفگاه نیروهایی که فرماندهی جمعی از آنها بر عهده من بود گشت ، اگر چه اینجا مرز بین ایران و عراق بود و با چشم غیر مصلح رفتوآمد نیروهای دشمن را میتوانستیم مشاهده کنیم ، ولی خط مقدم محسوب نمیشد ، زیرا هیچ خاکریز و یا درگیری رو در رویی بین نیروها اتفاق نمیافتاد .
بیش از ده روز در آنجا به انتظار رفتن به منطقه عملیاتی لحظه شماری میکردیم ، در اینجا مانند جاهای گذشته نمیتوانستیم پر جوش و خروش عمل کرده و تحرکی به نیروها بدهیم ، که این امر موجب تحلیل روحیه رزمندگان میشد ، لذا در اوقات مختلف با جمع کردن آنها و تفسیر دعاها و سخنرانیهای مذهبی افراد را متوجه عمل ارزشمندشان نموده و در این مسیر بسیاری هم که طالب این جلسات و مطالب مذهبی بودند ، درخواست جلسات خصوصی نموده و با سئوال و جوابهای طولانی ، گذران اوقات را ارزشمندتر میکرند .
ظاهرا جمع زیاد نیروها در این مکان دشمن را به شک انداخته و گاه و بی گاه با توپهای دوربرد و هواپیما مورد حمله قرار دادند که به زخمی و شهادت تعدادی از رزمندگان اسلام انجامید ، یکی از شبها که همه در حال استراحت بودیم ، مقر مورد حمله قرار گرفت و صدای بسیار مهیبی داخل سوله پیچید و با این صدای گوشخراش بعضیها از خواب بیدار نشدند ، از جمله آنها (شهید) سید مهدی اصفریان بود ، بعد از انفجار با زحمت زیاد از خواب بیدارش کرده و ضمن اینکه او را کشان کشان به بیرون هدایت میکردم دیگران را هم با فریاد به بیرون میخواندم ، تا دقایقی به دلیل بیدار شدن با صدای انفجار افراد گیج و مبهوت به این سو و آن سو میدویدند ، ناله زخمیها و فریاد هدایت فرماندهان برای بیرون کشیدن نیروها سر و صدای زیادی را ایجاد کرده بود ، اما چیزی نگذشت که وضعیت عادی شده و فرماندهان نیروهای خود را به محل مورد نظر خود فرا میخواند .
دیگر این مکان ناامن شده ، و توقف آنهمه نیرو در آنجا غیر قابلقبول نبود ، لذا در پایان آخرین روز آذر ماه موقع اذان مغرب با ماشینهای نظامی این محل را بهسوی منطقه عملیاتی تپههای اللهاکبر ترک کردیم .
] اولین شبهای جبهه [
برای اولین بار حضور در جبهه را تجربه میکردم ، فضای آنجا غریب و صداها ترسناک و ناآشنا بود ، هر چند گاه که صدای مهیبی شنیده میشد از جا کنده میشدم ، کمی ته دلم خالی شده بود ، در تازه واردها سکوت عجیبی مشاهده میشد ، این حالت برای یک فرمانده که مسئولیت جمعی را بر عهده داشت وضعیت مناسبی نبود ، اما به دلیل تاریکی شب کسی متوجه چهره و سکوت همراه با ترس من نبوده و کسی خورده نمیگرفت .
پاسی از شب گذشته به محل استقرار رسیدیم ، تا همه نیروها در مکانهای موقت جابجا شدند تقریبا نزدیک اذان صبح شده بود ، در هوای گرگ و میش منطقه ناگاه صدایی با خوشحالی مرا اینگونه خواند که برادر صفایی برادر صفایی شما هستی ، جلوتر رفتم (شهید)[13] آهنی از همدورههای زمان آموزش بود ، او فرماندهی گردان و مسئولیت منطقه را بر عهده داشت ، بعد از چاق سلامتی و ابراز خوشحالی زیاد ، با انگشت محلی از خط مقدم را نشان داد و گفت : نیروهایت را بردار و در آنجا مستقر کن .
به او گفتم من هیچ تجربهای ندارم ، با خنده گفت : برو شکسته نفسی نکن[14] ، گفتم : واقعا من چیزی از خط مقدم و نوع اداره آن نمیدانم ، گفت : من کنارت هستم ، نیروها را جمع کرده و به محل مورد نظر ببر ، از جایی که اطاعت امر فرمانده را بر خود واجب میدانستیم[15] ، دستورش را اجرا کرده و در خط مقدم مستقر شدیم .
با کمی تغییر نیروها را با سازماندهی قبل که در اردوگاه های انتظار مشخص شده بود چیده شدند، با صحبت با فرماندهان دسته و تذکر بر اهمیت روزهایی که در پیش است هر کدام را در قسمتی از خط مستقر کردم ، از بین اینها هم فردی را که قبلا در جبهههای زیادی شرکت کرده بود را بعنوان معاون برگزیدم ، با مروری بر دفترچه آموزشم[16] و کمک گرفتن از افرادی که در جبهه های بیشتری شرکت کرده بودند بسیار سریع بر امور مسلط شده و نگرانی و احساس ضعف روزهای آغازین تبدیل به قوت شده بود .
شبهای حساس نزدیک عملیات را میگذراندیم ، باید عملیاتهای ایضایی زیادی جهت انحراف اذهان دشمن انجام میگرفت ، با اعتماد بیش از حد آهنی به من ، بیشتر عملیاتها به من واگذار میشد ، اگر چه این امر موجب خستگی فراوان نیروهای تحت امر من گشته بود ، اما برای من این شبها و روزهای کوتاه جهت فراگیری نکات مهم عملیاتی و آبدیده شدن برای روزها و شبهای بسیار حساس آینده بسیار مفید و آموزنده بود .
بیشتر شبهای با تعداد بیش از 10 نفر عازم مکانهای از پیش تعیین شده می رفتیم ، با کمک برادران جهاد سازندگی خاکریز می زدیم ، اینگونه شبها بر نیروها بسیار سخت و دشوار می گشت ، چون دشمن برای جلوگیری از انجام کار با تمام توان آن قسمت از منطقه را زیر رنگ بار گلوله و خمپاره قرار می داد ، بر این اساس با روشن شدن هوا و توقف عملیات خاکریز واقعا نیروها نفس راحتی می گشیدند .
] صبح روز 7 دی ماه [
صبح روز 7 دی ماه 1360 که باید خود را برای عملیات آماده می کردیم ، تقسیم کار کرده و هر کدام از فرماندهان را مامور انجام کاری کردم ، و در ایام روز هم تمام افراد در نظافت و جمع آوری لوازم اضافی و واگذار کردن به افرادی که برای نگهداری آنها باقی می ماندند را انجام شد .
واقعا شور و شوق ذایدالوصفی در بین رزمندگان مشاهده میشد ، این مطلب فقط برای آنها که شبهای عملیات در جبهه بودند قابل درک است ، هیچگاه خاطره یکی از رزمندگان بسیجی که روز قبل از عملیات بسیار مریض بوده و با آمبولانس به بیمارستان اهواز فرستاده شد و شب عملیات با رنگ و روی پریده و حال بسیار بد به خط برگشته بود را از یاد نمیبرم . وقتی با تعجب از او پرسیدم چرا با این حال بد برگشتی ، با چشمان پر اشک گفت : خواستم با جسمم که قسط داشت مرا از یک فیض بزرگ محرومم کند مبارزه کنم . [17] اینگونه نگاه به دنیا و نگرش خدا گونه در افراد زیادی در جبههها مشاهده میشد ، و این نگرش برای هر کسی قابل درک نیست ، باید دید و لمس نمود .
] غروب شب عملیات [
هنگام غروب 7 دی ماه بسیاری از افراد برای غسل شهادت تکافو می کردند ، بعضا طریقه غسل شهادت را میپرسیدند ، جمعی هم با کمک یکدیگر مشغول غسل بودند ، واقعا لحظات دیدنیای بود ، در همین حال صحنه بسیار خنده داری اتفاق افتاد ، یکی از رزمندگان به نام سید مهدی اصغریان از برادران روحانی [18]( و واقعا فردی وارسته بود ، برای غسل شهادت به گوشهای از خاکریز رفت ، دقایقی بعد او را با سری سفید همانند فرد کچل پیسی از دور مرا صدا میکرد ، او برای غسل از آب شور استفاده کرده و سرش را با صابون شسته و وضعیت بسیار مضحکی پیدا کرده بود .[19]
عصر 7 دی ماه کنار سنگر فرماندهی ایستاده بودم که از پشت خاکریز دوم یک ماشین آیفا پر از نیرو که برای عملیات به منطقه آورده شده بود به اشتباه وارد محوطه خط مقدم شده و به طرف خط پیش میآمد ، وحشت زده و با فریاد راننده را به پای خاکریز راهنمایی کردم و فورا نیروهای داخل ماشین را به سنگرها بردم ، مشخص بود که الآن از طرف دشمن به طرف ماشین شلیک میشود ، به همین دلیل با سرعت بالای خاکریز رفتم تا با تشخیص جهت تیراندازی دشمن ، و شلیک تیر رسام به طرفشان از حملات آنها جلوگیری کنیم ، در همین حال یک موشک تاو به طرف ما شلیک شد ، از روی خاکریز خود را به پایین انداختم ، موشک به بالای خاکریز اصابت کرده و در پایین خاکریز روی من افتاد ، فوراً خود را کنار کشیده و از جایی که خدای تعالی میخواست موشک عمل نکرد ، جمعی از بچهها که شاهد این اتفاق بودن با سرعت کنارم دویده و مرا در آغوش گرفته و خدا را شکر کردند . آنگاه با احتیاط موشک را به آنطرف خاکریز انداختیم .
آری خورشید آرام آرام در حال غروب بود ، هر چه گرمای خورشید کمتر میشد تب تاب بچهها برای حضور در عملیات بالاتر میگرفت ، حقیقتا لحظات ، بسیار زیبا و بیاد ماندنی بود ، افراد با کمک به یکدیگر خود را آماده رزم میکردند ، البته آنچنان شور و شوق داشتند که انگار قصد شرکت در بزمی را دارند .
افرادی که باید در عملیات شرکت کنند مشخص شده بود ، پیرمردی حدود 70 سال سن جزء کسانی بود که میبایست در خط بماند ، این امر بی اندازه او را ناراحت و محزون کرده بود ، به همین دلیل دست به دامن من شده و پی در پی با گرفتن ریش سفیدش استدعای محروم نشدن از فیض عظیم شرکت در عملیات را میکرد ، منهم با دلیل و منطق تلاش بر قانع کردن او برای ماندن در خط داشتم، با هر تلاش او را راضی کردم ، او همانند یک پدر مهربان دستی به سر و صورت کشید و شانهای از جیبش بیرون آورد و گفت : خواهش میکنم این شانه بعنوان یادگاری از من بپذیر و گاه بی گاه ریشت را شانه کرده و بیاد ما هم باش .
آری در هر گوشهای جمعی را با اشتیاق زاید الو صفی مشغول کاری میدیدی ، عدهای مشغول بستن کُلِه پشتیها و تعدادی خشابها را پر میکردند ، افردی را مشغول بستن پیشانی بندها ، و جمعی هم روی سینه و پشت یکدیگر مشخصات فرد ، شهر و استان را مینوشتند .
اذان مغرب همه را بسوی نماز و راز و نیاز با معبود فرا میخواند ، حقیقتا نمازهای جبهه با دیگر مکانها فرق میکند ، شبهای عملیات که دیگر قابل وصف نبوده و حقیقتا از روحانیت بی اندازهای برخوردار است . بهر جهت نماز جماعت به امامت خود بنده برگزار شد[20]، بعد از نماز طبق معمول همه شب تعقیبات نماز و بعد با یک حالات خواصی دعای توسل آغاز شد ، در گوشه و کنار سنگر افرادی را با تضرع خاصی به پیشگاه باری تعالی و اهل بیت عصمت و طهارت میدیدی .
آری این اوقات و اینچنین جمعیتی با این راز و نیاز عاشقانه را میتوان از زیباترین لحظات و کم نظیرترین ارتباط با معبود در کره خاکی برشمرد ، بعضا آنچنان با تضرع استغفار و عذرخواهی به پیشگاه الهی داشتند که انگار همانگونه که پیامبر اکرم فرمودند : طوری نماز بخوان که انگار نماز آخر عمرت را میخوانی ، مشغول آنچنان نماز و راز و نیازی بودند .
] آغاز عملیات [
رزمندگان طبق سازماندهی مشخص شده هر گروه و دستهای با راهنمایی فرماندهان به طرف محل مورد نظر حرکت کردند ، حدود ساعت 23 به محل قرار رسیدیم ، جمع زیادی از وسط محور مین که قبلا در حد یک متر ارض برای عبور پاکسازی شده در حال حرکت بودند ، صف بسیار طولانیای از مجاهدان فی سبیل الله مقابلمان بود ، در وسط مسیر ، یعنی حدود 500 متر مانده به خط دشمن بوی مشمئز کنندهای به مشام میرسید ، پرسیدم این چه بویی است ، گفتند بوی لباس سوخته و گوشت سوخته یکی از رزمندگان فداگار است .
ماجرا از این قرار بود که یکی از برادران ظاهرا به بیرون از محور باز شده افتاده و با مین منور که بسیار پر نور است برخورد کرده و منفجر شده بود ، پر واضح است روشن ماندن این مین تبعات بسیاری بدی به دنبال میآورد ، اولا : احتمال لو رفتن عملیات را دارد ، دوما : آن خیل رزمندگان که به ستون در حال حرکتند اگر به گلوله بسته شوند فاجعه بزرگی به بار میآید ، بهر حال از بین عاشقان ، دلباختهای صف رزمندان را میشکافت و خود را روی مین منور میاندازد و به عشق مو لایش پروانه وار میسوزد و تا آخرین لحظه شهادت جز یا مهدی u و یا زهرا (س) و یا حسین u سخنی بر لب نمیآورد .
از شتابزدگی دشمن در تیر اندازیهای پیدرپی اینگونه بر میآمد که مشکوک به حضور رزمندگان اسلام شدهاند ، زیرا بدون توقف به طرف ما تیر اندازی میکردند ، شاید چند بار گذر گلولهای را از بین موهایم احساس کردم ، اورکتم را روی کوله پشتهام بسته بودم ، بعد از پایان عملیات دیدم چند سوراخ در او ایجاد شده بود .
حدود صد متری خط مقدم دشمن رسیده بودیم که یک تیر بار بعثیها بدون وقفه و بسیار خطرناک به طرف نیروها تیر اندازی میکرد ، واقعا کسی نمیتوانست سرش را بلند کند ، با حیرت و کمی وحشتزده سرم به زمین چسبانده و جلو را نگاه میکردم ، یکی از رزمندگان با دستور فرماندهاش سینه خیز به طرف خط دشمن حرکت کرده و چیزی نگذشت که تیربار خاموش شد . لحظهای بعد با تکبیر رزمندگان اسلام خاکریز دشمن به تصرف نیروها در آمده و هر گروه طبق برنامههای قبلی به سوی هدف مورد نظرشان حرکت کردند .
گردان ما اطراف جاده سوسنکرد بستان حرکت میکرد ، من و آهنی با فریادهای بلند ، نیروها را تشویق به حرکت میکردیم که یک تانک دشمن از بین سنگرهای خط مقدم دشمن با سرعت به طرف جاده در حرکت بود که با او درگیر شدیم ، در همین حال یک تیر به ران پای چپم اصابت کرده و زمینگیر شدم .
با خاموش شدن فریادهای تشویق من ، آهنی نگران مرا صدا کرده و خود را روی سر من رساند و با افسوس مرا نگاه کرده و کنارم نشست ، سئوال کرد : چه شده ؟ کجات زخمی شده ! گفتم ران پای چپم ، میخواست بچههای امداد را خبر کنه که با اصرار از او خواستم که نمیخواهد ، زیرا زخم خیلی کاری نبود ، با ناراحتی و نگرانی آخرین دیدار خود را با هم کرده و از من جدا شده و رفت .
] مبارزه با نفس [
وسوسه عجیبی وجودم را فرا گرفته بود ، در حالی که زخمم آنچنان دردی نداشت ، اما فکر دردهای شدید مرا به ماندن میخواند ، واقعا عنایت خدای تعالی یاریم کرده و پرخاشهای از عمق جان را بر نفس فرو آوردم ، با خود دعوای مفصلی کردم ، که ای بی عرضه حالا موقع امتحان پس دادن است ، آنجا جبهه جنگ و عملیات ، اینجا هم زخم کوچک و بازگشت به بستر استراحت ! با خود میگفتم صفایی برخیز که اینجا جای اثبات غیرت و مردانگی و ایمان است .
با عنایت خدای تعالی بر نفس غلبه کرده و لنگان لنگان حرکت کردم ، چیزی جلو نرفته بودم که یکی از دوستان به نام عصاریان به من رسید ، با ناراحتی سئوال کرد : چه شده ، گفتم پایم تیر خورده است ، اما چیز مهمی نیست ، گفت مواظب باش عفونت نکند ، گفتم : نه انشاءالله ، گفت با من میتوانی حرکت کنی ؟ گفتم بله ، او جلو حرکت کرد و من لنگان لنگان پشت سرش میرفتم تا به سنگرهای فرماندهی و پشتیبانی رسیدیم . از من پرسید :چراغ قوه نداری ، گفتم چرا ، گفت : بیا بریم سنگرها را پاکسازی کنیم ، از اینجا به بعد یا او با چراغ قوه داخل سنگر[21] جلو میرفت و من با فریاد (تحل تحل ..) عراقیها را به بیرون از سنگر میخواندم و یا من جلو چراغ قوه میانداختم و او با فریاد عراقیها به بیرون میخواند .
آری آرام آرام طلوع فجر را احساس میکردیم ، بسیاری را میدیدی که بسیار سریع در حال وضو ساختن هستند ، و چیزی نگذشت که جای جای جبهه افرادی را مشغول عاشقانهترین نماز و راز و نیاز با معبود مشاهده میکردی .
] تضعیف روحیه [
تقریبا به آخرین سنگرهای فرمان دهی میرسیدیم که چند نفر از افسران عراقی پشت تل خاکی سنگر گرفته و بهشدت مقاومت میکردند ، وقتی من و عصاریان به آنجا رسیدیم چند نفر از رزمندگان زخمی و شهید شده بودند ، عصاریان از یک سو و من از سوی دیگر به طرف عراقیها حرکت کردیم ، فریاد همه به نرفتن جلو بلند شد ، اما هیچ راهی جز جلوگیری از مقاومت دشمن نبود ، به صورت سینه خیز جلو میرفتم که عراقیها به علامت تسلیم دستهایشان را بلند کردند ، بلند شده و جلو رفتم ، هر چقدر گشتم عصاریان را ندیدم ، بسیار نگران و ناراحت به این سو و آن سو نگاه میکردم که فردی را که قیافهاش به عصاریان میخورد را از دور دیدم که به صورت روی زمین افتاده بود ، جلو رفته و با احتیاط او را برگرداندم ، با ناباوری چهره زیبا و آرام شهید عصاریان دیدم ، بیرمق و ناراحت کمی کنار جسم معصوم شهید عزیز نشستم و بعد با انداختن چپیه روی صورتش به آرامی با نگاههای تاسف بار از او دور شدم .
شهادت این شیر مرد[22] عجیب بر روحیه من تاثیر گذاشت ، بیخوابی شب گذشته و خستگی راه و درد زخم پایم حالا اثر کرده بود ، کمی جلوتر که بعد قرارگاه تیپ امام رضا علیه السلام (المهدی) شد ، کنار درختی نشستم ، کمی که آرام گرفتم باز دعوای با خود آغاز شد ، در همین هنگام چند گلوله توپ به همان اطراف که چند ماشین از دشمن بجای مانده بود اصابت کرد ، برای جا بجا کردن ماشینها از جای بلند شده و با هر زحمتی که شده چند تای از آنها را جابجا کرده و راه افتادم .
تقریبا عملیات طریق القدس به پایان رسیده و با عنایت پروردگار I به همه اهداف از پیش تعیین شده رسیده بودیم ، گروه گروه از رزمندگان را در گوشه و کنار در حال استحکام مواضع بودند ، چیزی به غروب آفتاب نمانده بود که جمعی از برادران پای زخمی مرا دیدند ، سئوال کردند چه شده ؟ گفتم چیز مهمی نیست یک به پایم خورده و از آن طرف بیرون رفته ، گفتند کی ، گفتم دیشب ، همه با تعجب گفتند از دیشب هیچ کاری برای این زخم نکردی ؟! گفتم نه ، با اصرار مرا با یک ماشین غنیمتی که چند نفر دیگر از زخمیها را میبردند مرا هم فرستادند ، با همه ناراحتی که از برگشتن از جبهه داشتم مرا به بیمارستان اهواز و بعد به شیراز و از آنجا به مشهد آوردند .
واقعا مردم ایران بسیار با محبت و مهربان هستند ، آنچنان استقبالی چه در محل زندگی(مشهد) و چه روستای از من کردند که واقعا شرمنده میشدم ، و از خودم بدم میآمد که چرا برای این زخم کم از جبهه برگشتهام .
در همین ایام که تلاش میکردم به جبهه برگردم ، خبر شهادت شهید سید مهدی اصغریان را شنیدم ، رفتم سردخانه بیمارستان امام رضا u که اجساد مطهر جمعی از شهدا در آنجا بود ، با دیدن جسم پاک شهید اصغریان فورا شناختم ، زیرا شب عملیات مشخصات شهید اصغریان با خط خودم روی لباسش نوشته بودم ، بدین ترتیب تا پایان مراسم تشییع و دفن این عزیز در مشهد ماندم .
] اعزام دوباره [
بعد از بهبود نسبی جهت مجوز اعزام دو باره به پایگاه رفته و با مخالفت فرمانده مواجه شدم ، ایشان بطور قاطع میگفت : ما کادر رسمی در پادگان کم داریم ، شما زخمی هم هستی نمیتوانم اجازه بدهم ، خلاصه با زحمتی که شده مجوز اعزام را گرفتة و با هواپیما به اهواز رفتم ، مسئول اعزام اهواز مرا به بستان فرستاد .
غروب .. .. .. به بستان رسیدم ، داخل ساختمان ستاد رفتم ، بیشتر برادران ستاد مشهدی بودند و مرا میشناختند ، آنها از من خواستند همانجا بمانم ولی من راضی نشدم ، به آنها گفتم اگر میخواستم اینجا بمانم همان مشهد و در پادگان میماندم ، سه روز در همین در حال انتظار بودم ، تا مرا ولی الله چراغچی که آنزمان معاون تیپ بود دید ، بعد از احوالپرسی به گفت : همین جا باش تا خبرت کنم ، روز چهارم که با یکی از دوستان سپاهی جهت دریافت یک قبضه تیربار به مقر برادران اصفهانی رفته بودم ، برادر چراغچی دنبالم آمده بود و سفارش کرده بود که به چزابه بروم .
] چزابه [
بعد از ظهر روز .. .. .. به قصد رفتن به چزابه با برادران ستاد خدا حافظی کردم ، مسیر رفتن چزابه را پرسیدم ، از کنار جاده بستان چزابه در حرکت بودم که ماشینی مرا سوار کرد ، به گفت من تا سر راه نبعه میروم ، بقیه راه را باید پیاده بروی ، بی وقفه اطراف جاده توپ و خمپاره میخورد ، مطمئنا هیچ جایی از جاده سالمم نبود ، ضمن اینکه بعضی جاها هم از پایین مسیر گذر زده شده بود ، بهر جهت سر راه نبعه پیاده شدم ، پرسیدم زیاد تا چزابه مانده ؟ گفت نه خیلی زیاد نیست ، تنها زیر رگبار توپ و خمپاره با دراز کش بلند شو لحظه به لحظه جلو میرفتم ، همچنان با نگرانی که نکند اشتباه رفته و از سر خط دشمن در آورم چشم به جلو دوخته و در جادهای پر مخاطره و همواره زیر رگبار خمپاره به پیش میرفتم . نزدیک غروب آفتاب فردی را از فاصله چند صد متری دیدم ، بسیار با احتیاط و کم و بیش نگران که آیا نیروی خودی یا دشمن است ، آرام آرام جلو میرفتم ، تا چهره دلگرمکننده عزیز رزمندهای را مشاهده کردم ، جلو رفته و بعد از چاق سلامتی پرسیدم ، تا چزابه چقدر مانده است ؟ به فاصله حدود 500 متری و اولین خاکریز چزابه اشاره کرد و گفت : آنجا چزابه است . هنوز اذان مغرب را نگفته بودند که به چزابه رسیدم ، کنار اولین سنگر دو رزمنده ایستاده بودند ، چهره خسته ، گرسنه و تشنه من کاملا آشکار بود ، با لبخندی دلنشین از من استقبال کرده و با درخواست من کنسروی را باز کردند و بعد از خوردن آن محل سنگر فرماندهی را جویا شده و به آنجا رفتم .
جمعی اطراف سنگر فرماندهی در حال آماده شدن نماز مغرب بودند ، فردی خوش صورت[23] با چهرهای خندان و در حالی که ذکر صلوات بر لب داشت به طرف من آمد و پرسید : شما برادر صفایی هستید ، گفتم بله ، با خوشحالی مرا در آغوش کشید بعد از احوالپرسی به داخل سنگر رفته و نماز جماعت را به امامت ایشان خواندیم ، بعد از نماز به من گفت : شما باید فرماندهی گروهان ابوذر را به عهده بگیری ، از فرمانده قبلی این گروهان سئوال کردم گفت : موقعیت چزابه بسیار حساس است و فردی همچون شما را میطلبد ، من قبول نمیکردم ، ایشان فرمود : شما شرعا موظف به پذیرش هستی ! چون امروز آقای چراغچی(معاون تیپ) اینجا آمده بود و شما را به من معرفی کرد و گفت او را امروز به چزابه میفرستم .
من با عذر خواهی از فرماندهی قبل که واقعا پسر مخلصی بود ، با شناسایی منطقه و توجیه کامل از موقعیت خودی و دشمن کار را آغاز کردم ، روزهای اول را به شناسایی موقعیت استراتژی منطقه و راههای نفوذ دشمن با رفتن به محلهای مورد نظر پرداختم .
چند روز اول ضمن شناسایی محل ، نیروها تحت امر را هم مورد توجه قرار دادم ، از جایی که چزابه یک محل بسیار حساس و استراتژیک بود ، دشمن وجب به وجب آنرا شب و روز زیر رگبار توپ و خمپاره قرار داده بود ، این امر ضمن گرفتن تلفات زیاد ، موجب تضعیف روحیه بعضی از نیروها هم شده بود ، لذا با پی بردن این نکته با طرح آن با برادر صبوری به این نتیجه رسیدیم که با هماهنگی با خطوط همجوار نیروها را تعویض کنیم .
به این ترتیب هر چند روز تعدادی از نیروها را به اطراف برده و تعویض میکردیم ، این کار یک خوبی داشت و یک بدی ، خوبی آن ، تازه نفس بودن آنها بود ، اما بدی آن این بود که آنها خود را نیروی ما نمیدانستند و بعضی از آنها با کوچکترین ناراحتی تقاضای برگشت به محل قبلی خود داشتند . بهر جهت شبها و روزهای بسیار دشوار چزابه با اتفاقات خاص خود میگذشت .
یکی از شبهای چزابه با آقای صبوری تصمیم گرفتیم راس ساعت 24 همه نیروها روی خاکریز رفته و با فریاد تکبیر و لاالهالاالله با صلاحهای مختلف حدود 15 دقیقه تیر اندازی کردیم ، دشمن ترسیده بود و بسیاری از آنها فرار کرده بودند که دو نفر از آنها یا به اشتباه و یا جهت تسلیم شدن به سپاه اسلام نزدیک خط مقدم ما گشته و تسلیم شده بودند ، با سئوال و جواب از این دو عراقی به این نکته پی برده شد که دشمن با استقرار نیروهای بسیار زیادی به فرماندهی خود صدام قصد حمله به چزابه را دارند .
اطلاع از حمله دشمن تغییراتی در نوع کار ما در خط ایجاد نمود ، از آن شب قرار شد گروهای استراق سمع[24] گذاشته و از مناطق آسیب پذیر محافظت شود ، بر این اساس از جایی که طرف راست ما نیروی ارتش مستقر بود و خاطرمان از آنجا جمع بود ، گوشه چپ چزابه را که کنار باتلاق هم بود برای استراق مفیدتر تشخیص داده شد ، لذا هر شب خودم سه نفر از نیروهای زبده را بعد از سفارشات لازم به محل استقرار برده و برمیگشتم .
نیروهای زیادی داوطلب رفتن به استراق سمع بودند ، فرماندهی از بین افراد داوطلب کسانی را که بیشتر مورد شناخت بود را برای استراق انتخاب میکردند ، براین اساس بعضی از برادران مخلص بسیجی ناراحت از نرفتن به استراق ، این امر را تبعیض بین رزمندگان دانسته و اعتراض میکردند .
روزها و شبهای بسیار سخت چزابه به زیبایی هر چه تمامتر میگذشت تا در تاریخ 16 بهمن 1360 دشمن از قسمت راست چزابه و موضع ارتش (که خاطر ما جمع بود) حمله کرده و با نفوذ در مواضع ارتش ، ما را نعل اسبی محاصره کردند ، طوری که بعد از نماز مغرب وقتی نیروهای دیدبانی مرا با تعجب صدا زدند که پشت سر ما درگیری است ، من با حیرت آتش شدیدی را در موضع ارتش و در اصل طرف غرب چزابه و در پشت سر نیروهای ما ، بین نیروهای ارتش و دشمن مشاهده میشود ، با تماس با قرارگاه که نزدیک درگیری بود متوجه شدیم که نیروهای دشمن با حمله به مواضع ارتش و عقبنشینی آنها ما را نعل اسبی محاصره کرده است .
با این اتفاق مشکلات زیادی برای ما ایجاد شده بود ، اولا : راه مراسلاتی ما بسته شده بود ، دوما : نیروی کافی برای محافظت اینهمه جا که بایستی دور تا دور چزابه را میچیدیم نداشتیم ، سوما : به علت بسته شدن راه دچار کمبود مهمات ، غذا و آب میشدیم .
بهر حال با فاصله زیاد نیروها را چیدیم و تا صبح مراقب بودیم ، دشمن تا صبح به چزابه حمله نکرد ، البته تحرکات آنها به وضوح مشاهده میشد ، اما برای یک فرمانده با آن نیروی بسیار کم و مهمات نا چیزی که داشتیم ، بجز تدبیر در نگهداری همین مقدار نیرو و حفاظت از با چنگ و دندان از محل ، آنهم با دادن روحیه و مراقبت بسیار شدید از تحرکات دشمن و خواندن دست او و ایستادگی تا پای جان چیزی نمی ماند .
روز 17 بهمن در حالی که چند شب بیدار خوابی شدید داشتم و با توجه به اینکه شب گذشته هم تا صبح با اضطراب به این طرف و آنطرف دویده بودم ، واقعا دیگر توانی برایم نماده و قدرت ایستادن نداشتم ، ولی با هر زحمت و مشقتی که بود بسیار با دقت سعی می کردم همه جا را زیر نظر داشته باشم ، لذا به این سو و آن سو رفته و از نیرها سرکشی کرده و حتی المقدور راهنمایی و روحیه می دادم .
حدود ساعت 11 صبح داخل سنگر فرماندهی با بیسیمی که باطری آن تحلیل رفته و بسیار با زحمت میشد تماس گرفت سعی بر تماس با پشتیبانی جهت تهیه آتش روی دشمن بودم که فریاد برادر صفایی برادر صفایی یکی از رزمندگان سنگر دیدبانی مرا که از پرت خستگی پلکهای چشمانم به زور باز و بسته میشد را به خود آورد ، با عجله به طرف سنگر دیدبانی دویده و دیدبانان با اشاره انگشتان مرا متوجه سیل تانک و ذره پوش دشمن میکرد که حمله به جانب ما را آغاز کرده بودند .
روز مجروح شدن
آنچه در اینگونه مواقع از فرمانده با توجه به نبود امکانات بر می آید دادن روحیه به نیروهای زیر مجموعه می باشد ، منهم با زدن مثال از مقابله با دشمن با نبود کامل امکانات در حال دادن روحیه بودم که از طرف چپ چزابه با چند گلوله که به صورت رگبار به جانب من شلیک و اثابت چند گلوله به گردنم ، مجروح شده و از بالای خاکریز به پایین پرت شدم .
لحظات بسیار خاص و حساسی بود ، واقعا مشابه یک چنین حالاتی را در طول زندگی مشاهده نکرده بودم ، در حالی که بی تحرک گوشهای افتاده بودم ، از هر سو گلوله و خمپاره دشمن اطرافم به زمین می خورد ، در همین حال چند نفر چون پروانه گرد من میچرخیدند و فریاد میزدند برادر صفایی زخمی شد ، یکی از نیروها که از اهالی طرقبه مشهد بود هم جهت جلوگیری از اثابت ترکش توپ و خمپاره خودش را روی من انداخته و با گریه تند تند از خدای تعالی استدعای کمک میکرد ، در همین حال پلکهای چشم من آرام آرام سنگینی کرده و داشت بسته میشد .
لحظاتی بعد من بیهوش شده و یکی به علی مردانی (فرمانده گردان) خبر شهادت مرا داده بودند ، او گفته بود فورا او را به پشت خط انتقال دهید که دیدن جنازه او موجب تضعیف روحیه نیروها میشود ، لذا مرا بین اجساد شهدا به پشت جبهه بردند ، و مدتی در بین اجساد شهدا بودم ، حتی گلاب و عطر هم روی من ریختند ، اما یکی از بهیاران موقع انتقال به سرد خانه متوجه تغییر چهره من با دیگر شهدا شده و مرا به سویی دیگر غیر از همجواری شهدا بردند .
اولین روز بیمارستان
روز 22 بهمن در حالی که گاه باهوش و گاه بیهوش میشدم ، ملاقات کنندگان زیادی هم جهت دیدار مجروحین به بیمارستان نمازی شیراز آمده بودند را احساس میکردم ، واقعا لحظات بسیار دشواری بود ، زیرا در چند روزی که بیهوش بودم بر اثر عدم مراقبت 9 جای بدم زخم شده بود ، لذا تب و لرز شدیدی بر اثر عفونی شدن زخمهای جبهه و آنها که جدید ایجاد شده بود داشتم ، درد و التهاب و افزون بر آن خوابهای وحشتناک از جمله مشکلات روزهای اول مجروح شدم بود . در همین حالات یکی از پرستاران افتخاری [25] در حالی که دهان مرا تمیز میکرد با زحمت شماره تلفن تماس با خانواده را از من گرفت .
چند روز بعد مادرم ، برادرم رحمان ، پدر خانمم ، دایی مجتبی و قنبر (همسر خواهرم) به شیراز آمده و در بیمارستان به ملاقاتم آمدند ، واقعا نگاهها و برخوردها دیدنی بود ، مادری که فوق العاده علاقه به این فرزندش[26] داشته و موقع عزیمت به جبهه به او میگوید : اگر تو کارت بشه من میمیرم ، عکس العملش دیدنی است .
در نگاه معمولی هر مادر حتی کم عاطفهای طبیعی است که با دیدن فرزندش درآن وضعیت اسفبارداد و فریادش بلند شده و بعد از لحظاتی بیهوشی و... ، یا برادرم که من هم برای آنها پدر بودم و هم برادر ، میطلبید که سر به دیوار گذاشته و صدای ضجّهاش همه بیمارستان را فرا گیرد ، اما اگر چه حزن و اندوه در همه رفتار ، کردار و گفتار آنها به خصوص مادرم هویدا بود ، ولی کاملا آرام و بیصدا با نگاههای معنی دار به جسم بیحرکت من نگاه میکردند .
در حالی که برادرم ، عمو و.. اطراف تخت حلقه زده بودند ، مادرم که بغض در گلویش کاملا آشکار بود ، بالای شرم ایستاده و با دست مهربان مادرانهاش سرم را نوازش میکرد ، با سئوالی بسیار معنی داد پرسید : مادر جان چی شده ؟ در نهایت ضعف و ناتوانی گفتم : چیزی نیست ، ناراحت نباش ، هر چه خدا خواسته همان شده است ، و او همچنان بهتزده و اندوهگین با سکوت و نگاهی پر معنا سر تا پای مرا بر انداز میکرد ، میدانستم که یک دنیا سوال دارد ، ولی انگار در جوابی که من به او دادهام ، بسیار از جوابها در آن بوده است ، آری « رضایت خدای تعالی » همانکه خود ، این اعتقاد را در شیر و محبت مادرانهاش به من داده است ، ساعات اول ملاقات تقریبا با سکوتهای پر معنا گذشت ، آرام آرام سراغ زخمهای مرا گرفتند ، گفتم : ظاهرا یک زخم بیشتر ندارم و آنهم در گردنم میباشد .
مادرم دستهای بیتحرک مرا از روی تخت بلند کرد و دید زیر دستم تشک تخت خونی است ، گفت : دستت هم زخمی است، گفتم : نمیدانم ، شاید دستم هم ترکش خورده است ، دست دیگرم را هم که بلند کردند زیرش خونی بود ، مادرم با تعجب گفت : این دست هم زخمی است ، با کنجکاوی پاها را هم بلند کرده و با ناراحتی گفتند : پاها هم زخمی است ، دیگر مادرم نتوانست تحمل کند ، کنار تختم نشست و با حرفهای محبت آمیز و نالههای جانسوز ابراز احساسات مینمود .
هنوز نمیدانسیم این زخمها چیست ، فردی که بعد متوجه شدیم سوپر وایزر بخش است با قصد دلداری مادرم کنار تختم آمد ، وقتی از زخمهای دستها و پاها مطلع شد ، با ناراحتی گفت : پرستار این مجروح کی بوده ؟ پی در پی این سخن را تکرار میکرد ، تا اینکه فردی آمد ، و بعد لحظاتی با فریادهای اعتراز آمیز او متوجه شدیم که این زخمها بر اثر عدم رسیدگی و بیتوجهی پرستار مراقب من به وجود آمده است . این امر موجب کنجکاوی بیشتر شده ، و لذا با بلند کردن و وارسی پشت تازه متوجه شدند که سه زخم دیگر هم در پشت به وجود آمده است ، رنگ و روی پرستان حسابی بهم خورده و واقعا نگران و مظطرب بود که من سوپر وایزر را صدا زده و از او خواهش کردم چیزی نگوید ، اگر چه او نمیپذیرفت ، اما کمی بعد با شنیدن حرفهایی از من آرام شد و رفت .
روز بعد به غیر از مادر و برادرم بقیه برگشتند مشهد ، چند روزی در یک اطاق خصوصی در آنجا تحت مراقبت بودم ، با وجود اینکه تقریبا به دلیل زحمهای زیاد و دردهای طاقت فرسا وضعیت مناسبی نداشتم و دکتر اجازه تحرک نمیداد ، اما با اسرار خودم و مادر و برادرم و پذیرفتن مسئولیت هر مشکلی دستور اعزام به مشهد مقدس داده شده و روز 2 اسفند 1360 با هواپیما که سه صندلی آن را برای من بالانکادر بسته بودند عازم مشهد مقدس و جوار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا علیه السلام شدیم .
جمع زیادی در سالن انتظار منتظر ما بودند ، اما آمبولانس کنار هواپیما مرا سوار و از درب مخصوص به طرف داخل شهر حرکت کرد ، بیرون فرودگاه مادر و برادرم از راننده خواستند که کمی صبر کند تا استقبال کنندگان برسند ، او هم قبول نموده و کنار خیابان توقف کرد .
با اشتیاق دیدن من دوان دوان به طرف آمبولانس میدویدند ، چون هوا سرد بود نمیشد درب آمبولانس را باز کنند ، لذا افراد که بعضی از آنها گریه و ناله جانسوزی هم داشتند ، همچون پروانه در اطراف آمبولانس سعی بر دیدن من داشتند ، اگر چه خیلی ها نتوانستند مرا ببینند اما راننده خواهش کرد که اجازه بدین حرکت کنم و سپس به طرف بیمارستان امداد حرکت کرد ، دقایقی بعد جلوی درب بیمارستان چند تن مرا به داخل برده و در یک اطاق خصوصی بستری نمودند .
قبل از ساعت ملاقات روز بعد همسرم به بیمارستان آمد ، به او قبلاً پدر خانم و دیگران که شیراز آمده بودند وضعیتم را گفته بودند و لذا آگاهی نسبی از ضایعه جسمی من داشت ، به همین جهت خیلی شُکّه نشد ، اما با سکوّت بسیار زیبایی نا باورانه این طرف و آنرف تخت میرفت و وضعیت مرا مینگریست ، بعد از لحظاتی کنار تختم روی صندلی نشست ، سرش روی دستهای بدون تحرک و بیحس من گذاشت و تا لحظاتی آرام آرام گریه کرد ، در حالیکه منهم تحت تاثیر نوع برخورد صبورانه و با متانت او قرار گرفته و گریه میکردم ، مادرم در حالی که با تمام توان سعی بر پنهان کردن ناراحتی خود داشت دست محبت روی سرش میکشید و با توصیه به توکل و توسل به باریتعالی دلداریش میداد .
با عنایت به اینکه اعتقاد به جهاد و اتکاء و توکل به بارگاه ربوبی و توسل به اهلبیت عصمت و طهارت از کودکی با لطف پروردگار (سبحانه و تعالی) الگو گرفتن از پدر و مادر و آموختههای دینی ، دچار نگرانی ، اضطراب و سر در گمی نشده بودم ، اما حالات خاصی داشتم که واقعا قابل تعریف نیست . بهر جهت چند روزی در بیمارستان امداد بستری بودم ، تا اینکه به بیمارستان قائم منتقل شدم .
زندگی جدید
زندگی با وضعیت خاص و متفاوت از آنچه تا کنون داشتم را آغاز نمودم که باید خود را با آن سازگار میکردم ، حقیقتا اگر لطف خدای منان و اعتقاد به مبدأ و مبعاد در اینگونه مواقع انسان را یاری ننماید ، تحمل آن طاقت فرسا میشود ، زیرا کسی که خود اداره کننده چند خانواده بوده ، حال برای تمام امور نیازمند دیگران شده ، بسیار سخت و شکننده است .
ارتباط افراد در ابعاد مختلف زندگی متفاوت از گذشته شده بود ، تفاوت رفتار در همه افراد و در همه جوانب برای من مشهود و ملموث بود ، نگاهها و رفتارها ترحم آور شده و هر کسی با نصایح و حرفهای از سر محبت به خیال خود میخواستند تسکینی برای درد من بوده و مرا آرام نمایند ، حرفهای و سوالهای بعضیها از اینکه چه شدهای و چرا خارج نمیبرند و درمان نمیکنند و.. به تنهایی میتوانست فردی را از پای در آورد .
آری هم خود هنوز طریقه ارتباط با دیگران و گفتن حرفهای گفتنی در اینگونه حالات را نمیدانستم و هم اطرافیان آگاهی به نوع رفتار با اینگونه وضعیت و یاری نمودن من در جلوگیری دیگران از سوالهای نابجا و خورد کننده موجب تاثیر نا مناسبی بر روحیهام شده و تا اندازه زیادی مرا افسرده خاطر نموده بود .
در همین دوره آنچنان وضع اعصابم بهم خورده بود که حتی صدای پا و یا گذاشتن مثلا قیچی و پنس در موقع پانسمان روی میز آنچنان مرا آزار میداد که انگار ضربهای محکم به مغزم وارد میکردند ، البته گاها از اطرافیان استدعا میکردم که آرام و بدون صدا رفت و آمد کرده و کارها را انجام دهند ، ولی کارهای پرسنل بیمارستان که هر دم و ساعت برای انجام کاری رفت و آمد میکردن خیلی قابل کنترل نبود ، ضمن اینکه در روز خیلی زیاد ملاقات کننده داشتم که آنهم با آن اعصاب خراب موجب دشواری خواصی بود که باید تحمل میکردم .
حقیقتا روزهای بسیار سختی بود ، تب و لرز ، درد ، نگرانی از زخم بستر(که همواره توسط پزشگان و پرستاران هشدار داده میشد) عدم آگاهی از نوع برخورد با دیگران و دیگران با من و مسائل نا آشنای پیش روآنچنان فشار مضاعفی بر این زندگی جدید وارد میآورد که جز لطف خدای تعالی و توکل به آنحضرت و توسل به اهلبیت هیچ چیز نمیتوانست موجب آرامش گردد ، زیرا همه چیز را از دست داده و در تمام ابعاد زندگی محتاج این و آن شده بودم ، به صورتی که اگر اطرافیان لطفشان دریغ میکردند ... .
روزها بکندی میگذشت و هر روز یک مشکل تازه ای موجب رنجش جسمی و به طبع آن روحی ام می شد ، بر اثر نا آشنایی روز به روز زخمها عمیق تر و گاه بر اثر عفونت تب و لرز هم می کردم ، آنقدر زخمها زیاد شد که برای چاره آن به تهران اعزام شده و مدت 40 روز در بیمارستان حضرت امیرالمومنین(ع) بستری شدم . در این ایام به دلیل کوچکی دو فرزندم بخصوص شیرخوار بودن دخترم ، مادرم(ره) همراه من به تهران آمد ، واقعا بر مادرم آنچنان سخت می گذشت که آثار ناراحتی و نگرانی در چهره اش آشکار بود .
از او پرسیدم چرا اینقدر ناراحتی ؟
گفت : ناراحت نیستم .
گفتم : ناراحتی از سر و رویت می ریزد !
گفت : مادر جان تو همه زندگی من هستی ، اما خواهرانت و برادرت مهدی کوچک هستند ، پدرت مریض است و سرپرستی ندارند .
آری واقع مطلب اینکه مشکلات فراوان جسمی و روحی مرا از این موضوع که تقریبا در همه ایام زندگی نوجوانی و جوانی ام ، حتی زمانی که ازدواج کرده بودم مورد توجه همیشگی من بود غافل کرده بود ، اما او مادر بود و مهرش که خالص ترین و بی منت ترین با ثبات ترین محبت عالم و با ارزشمندترین هدیه الهی به بشر است ، نمی توانست فراموش کند ، لذا مرا هم از خواب غفلت بیدار و زنگ بیدار باشی در گوش من به صدا در آمد . بخود آمده و با اینکه وضعیتی همچون من که تمام کارهای زندگی ام به دست دیگران انجا م می شود ، تنهای تنها در یک اطاق چگونه می شد تحمل کرد این دیگر جای تامل داشت ولی چاره ای نبود ، باید مادرم را از آن نگرانی که سرا پایش را فرا گرفته بود رهایش می کردم و لذا گفتم مادر شما برو و نگرانی ها رفع کن بعد برگرد .
مادرم با همه نگرانی که نسبت به تنهایی من داشت ، با اسرار فراوان من و با چشمانی اشگبار و نگاهی پر از احساس و دلی مملو از آه و افسوس که با اشک آنرا بیان می کرد و زمزمه الهی شکر که اعلام رضایت او به خواست مولایش را می رساند ، برای سر و سامان بخشیدن مشکلات خواهران و برادران و پدر مریضم به طرف مشهد حرکت کرد .
حال تنهای تنها در حالی که هیچ کاری از دستم بر نمیآمد داخل یک اطاق در سکوک مطلق لحظات بکندی می گذشت ، چشم به درب دوخته و ذکر مولایم را بر زبان جاری داشتم . ساعاتی همچنان در تنهایی و سکوت می گذشت ، تا اینکه درب باز شد و خانم جوانی که فاملیش خوانصاری بود که چند روز پیش به دیدنم آمده بود وارد اطاق شد ، این خواهر در قطار موقع آمدن همسرم به تهران برای دید من با یکدیگر آشنا شده بودند و آدرس گرفته بود و هر چند روز به دیدن می آمد ، این خانم بسیار با محبت بعد از اینکه فهمید مادرم به مشهد رفته گفت: من تا آمدن مادر اینجا می مانم . اینچنین بود که این خانم با محبت تا برگشت مادرم کنارم ماند ، اما با اینکه این خواهر و خواهران همیاری که افتخاری برای کمک مجروحین همیشه در بیمارستان حضور داشتند می رساندند هر روز به کمکم می آمدند ، ولی روزها و شبهای بسیار سختی بر من گذشت ، زیرا اینها نامحرم بودند و فقط کارهایی را که تماس با بدن نداشت مانند غذا دادن ، آب و.. می توانستند انجام دهند و لذا اگر حتی سرم می خارید را باید تحمل میکردم بسیاری از کارهایم را به دلیل نامحرمی به او بگویم ، ولی بلاخره از تنهایی در آمده بودم ،
بعد از چند روز مادرم برگشت ، واقعا شنیدن صدای مادرم دلنشین و ورودش به داخل اطاق زیباترین لحظات بود ، انگار سالها او مرا و من او را ندیده بودم ، صدای گریه هم از مادر و هم از من بلند شد ، و تا لحظاتی ادامه داشت ، بعد در کنارم نشت و آرام آرام گریه می کرد =، یکی از پرستارها که خیلی تحت تاثیر این برخورد قرار گرفته بود کنار مادرم نشت و دلداری می داد ، و مادرم با اعلام رضایت از همه آنچه بر من و خودش وارد شده ، گفت : ناراحت از اصل موضوع نیستم ، پسرم در راه خداY اینطور شده و این موجب ناراحتی نیست . گریه ام بخاطر این است که چطور توانستم او را چند روز تنها بگذارم . بهر جهت چهل روز در تهران ماندیم و بعد با دو تا زخم کوچک در ناحیه پایین پشت و یک زخم در سرم به مشهد برگشتم .
چند صندلی هوپیما را برداشت و بارانکادر بسته و مرا روی آن گذاشته و محکم مرا بستند ، احساس خوبی از این کار نداشته و خوشم نمی آمد ، دلم می خواست مثل بقیه روی صندلی بنشینم ، برای نشستن هم هیچ مشکلی نداشتم ، اصلا راحت تر هم بودم ، ولی هیچ حرفی نزدم ، چیزی نگذشت که مهماندار پرواز بر فراز شهر مقدس مشهد و نشستن در فرودگاه مشهد را اعلام و تا دقایقی بعد در هوای بهاری مشهد به آمبولانس سپاه که از قبل آماده بردنم به بیمارستان بود منتقل نمودند .
[1]-در کارگاه تمام افراد چه کوچک و جه بزرگ باید یک مقات میبافتند.
[2]-زدن دوازده هزار گره قالی را یک مقات میگویند
[3]-حقیقتاً لفظ آزادی برای شاگردها بسیار مناسب بود، زیرا در حقیقت کارگاهها برای افراد زندان با اعمال شاقه بود.
[4]-برپاکی وسیلهای بود با طول حدود 50 سانت و عرض 7 سانت که معمولا استادها با همین وسیله بر بالای باسن شاگردها میکوبیدند که حقیقتا بسیار درد داشت.
[5] سقف محل برگزاری جلسه شیروانی بود ، و رفتن روی آن سرو صدا ایجاد میکرد .
[6] اعلامیه حضرت امام، دفترهای پر از شعار ضد رژیم، عکسهای گوناگون از امام و شهدای انقلاب، فشنگ، ماژیک جهت شعار نویسیو..
[7] بعد از آزادی از زندان به من گفتند همان مامور دوستمان به ما گفت : از این دوستتان فاصله بگیرید که کار دست شما می دهد ، لذا با کمک او به بندهای دیگر می رفتیم .
[8] از موقع دستگیری من مادرم دیگر آرام و قرار نداشته و این امر با شنیدن خبر آتشسوزی زندان مشهد که در مسجد و سر نماز اعلام کرده بودند ، حالش بد شده بود ، با آوردن او جلوی زندان و آگاهی از سلامت من در منزل دایی تحت مراقبت بود .
[11] - بیشتر افراد دوره دهم بعدها چه در جبهه و چه در قسمتهای دیگر سپاه جزء مسئولین شده بودند
[12] - این مکان در جنوب شرق اهواز و در کنار رود کرخه قرار داشت ، در آنجا آمریکاییها خرج زیادی کرده بودند ، از داخل تمام خانهها را با پشم شیشه پوشانده بودند ، از ظاهر اطاقها و آثار بهجای مانده معلوم بود که تجهیزات کاملی در آنجا بوده که متاسفانه توسط دشمن بعثی به غارت رفته بود .
[13] - در عملیات .. به درجه رفیع شهادت نائل آمد .(روحش شاد)
[14] - اعتماد او به من از دوران آموزش بود ، زیرا آنچنان در دوره آموزش من خوش درخشیده بودم که در عملیات صحرایی معاونت گردان را به مندادند .
[15] - در رزمندگان بسیجی و سپاهی اطاعت از فرمانده را واجب میدانستند .
[16] - بیشتر مطالب دوران آموزش را در دفتری بسیار مرتب و زیبا جمعآوری کرده بودم که در روزهای اول بسیار بهدرد خورد ، البته در روزهای بعد این تجربه و شناخت موقعیتها بود که حرف اول را میزد .
[17] - آری روح مرکب تن است ، بشر با استفاده از همین امکانات خدادادی که در جسم قرار داده و استفاده صحیح از آنها به قرب الی الله می رسد ، لذا اگر با اراده قوی به مقصد حقیقی بیاندیشد ، از هر مقدار توان که جسم مانده باشد(هر چقدر ناچیز باشد) خود را به مقصد می رساند .
)[18] - ایشان از خانوادههای تقریبا ثروتمند روستای دهبار بود ، برای خواندن درس طلبهای به مشهد مقدس مهاجرت نموده و ضمن تلمز از دروس حوزه واقعا به خودسازی و مبارزه با نفس خوب پرداخته بود ، ایشان از دوستان بسیار صمیمی من بود ، و از جمله کسانی که در روستا تابستانها در تشکیل کلاسهای مذهبی بسیار مرا یاری میکرد ، بعد از مهاجرتم به مشهد هم ارتباط ما با هم بیشتر شده و در جلسات زیادی با هم شرکت میکردیم . ایشان لطف خالق یکتا یاریش کرد و در عملیات طریق القدس در حالیکه بی سیم چی من بود به لقای پروردگار جل جلاله پیوست .(روحش شاد و یادش گرامی باد)
[19] وقتی با آب شور موها شسته شود ، صابون کف نکرده و موها به هم چسبیده و سر انسان مثل کچلهایی که شوره از سرش میریزد میشود .
[20] - شهید سید مهدی اصغریان روحانی بود ، اما در طول مدتی که ما با هم بودیم به احترام من به هیچ عنوان امامت جماعت را بپذیرفت .
[21] - سنگرهای عراقی دو نوع بود ، نوع اول متعلق به سربازان و درجهداران بود که تقریبا مشابه سنگرهای ما بود (که البته در رزمندگان اسلام بین سنگرهای فرمانده و غیر آن فرقی نبود ) نوع دیگر آن سنگرهای فرماندهی آنها که تفاوتهای زیادی نسبت به سنگرهای دیگر داشت ، اولا : بیش از دو متر از سطح زمین پایینتر بود و دیوار این سنگرها با بلوک و سقفش با و تلی خاک رویش ریخته شده بود ، دوما : بعضی از این سنگرها از امکانات رفاهی خوبی مانند تخت ، تلویزیون و.. برخوردار بود .
[22] - شهید عصاریان از نظر جسته آنچنان هیکلی نداشت ، ولی در شجاعت و بی باکی واقعا کم نظیر بود .
[23] - این فرد فرمانده گردان و مسئول خط چزابه بود ، این انسان شریف و والا همواره ذکر صلوات بر لب داشت و در همین مکان در عملیات علی ابن ابیطالب به شهادت رسید .
[24] - استراق سمع یعنی با رفتن نزدیک دشمن و زیر نظر گرفتن حرکات دشمن و موارد مشکوک را به اطلاع فرماندهی رساندن میباشد.
[25] - در دوران دفاع مقدس بسیاری از خواهران و برادران مومن به صورت افتخاری در بیمارستانها به یاری مجروحین میآمدند .
[26] - واقعا مادرم علاقه فوق العادهای به من داشت ، بارها و بارها جلوی دیگران ابراز میداشت که من غلامحسین از بقیه بچهها بیشتر دوست دارم ، از همه مهمتر وقت رفتن به جبهه به من گفت از تو کارت بشه من میمیرم .